رمان فاتح [جلد ¹] اثر کوثر ناولیست لینک مستقیم دانلود فایل PDF – ویرایش جدید + سازگار با همه گوشی ها
شهرزاد و امیر عاشقانه یکدیگر را دوست دارند. اما با فرار باران؛ دخترعموی امیر به همراه بنیامین عموی شهرزاد؛ پای شاهان که برادر باران است و از قضا وکیل ماهری است به قصه باز میشود… شاهان که طبق رسمی خانوادگی در شرف ازدواج با دخترعمویش بانو؛ یعنی خواهر امیر است در راه پیدا کردن خواهرش؛ شهرزاد را در عمارت پدربزرگش اسیر میکند… در این بین؛ عشقی که زادهی انتقام است جوانه میزند و این جوانه نبردی سخت به راه میاندازد… اما با بازگشت شخصی آشنا از گذشته؛ مسیر داستان عوض میشود…
ابرها مغرورانه فاتح آسمان شده بودند و خورشید مغلوب و شکست خورده را پشتشان پنهان کرده بودند. سرخوش از پیروزی در آسمان میرقصیدند و گاهی تنشان به تن یکدیگر میخورد و صدای فریادشان آسمان را میلرزاند. پاهایم بیش از این تاب وزنم را نمیآورند. نفسم را سنگین و پر صدا بیرون میفرستم و از خستگی روی جدول سفت و سرد مینشینم ساعت هاست همراه با دیگر همکاران یا بهتر بگویم رقیبهایم مقابل دادگاه به انتظار ایستادهایم.
دادگاه پیچیدهای که ماه هاست تیتر اخبار شبانگاهی و روزنامه ها و مجله ها شده و همه در انتظارند تا ببینند سرنوشت قاتل سفیر چه میشود، هر چند که قضیه مشخص است. همه میدانند هیچ کس حریف وکیل قدری همچون مسعود ارجمند نمیشود؛ اما موضوعی که قضیه را جالبتر میکند این است که وکیل شاکی و وکیل متهم پدر و پسر هستند و همه در انتظارند تا نتیجه ی جدال این پدر و پسر مشخص شود.
… شهرزاد شهرزاد بدو- با شنیدن صدای نیما سراسیمه از جایم بلند میشوم با دیدن همهمه ای که به پا شده بود و دیگر خبرنگارهایی که به سمت دادگاه میدویدند خوی رقابت جوییام بیرون میزند و همراه نیما که دوربین فیلمبرداری بزرگی را در دست داشت به سمت دادگاه میدوم وحشیانه دیگر خبرنگارها را کنار میزنم و خودم را از لا به لای آنها رد میکنم نیما کنارم قرار میگیرد و آماده ی فیلم برداری میشود.
نگاهم از پله های دادگاه مرکزی بالا میرود و روی درش ثابت میماند با دیدن مسعود ارجمند که سرش را بالا گرفته بود و مغرورانه از پله ها پایین میآمد اضطرابی ته دلم را پر میکند. یعنی میتوانست مرا بشناسد و تشخیص دهد؟ آخر آن شب حسابی از خجالتش در آمدم…. لعنت به چرخه ی روزگار. فکرش را هم نمیکردم روزی این گونه به دنبالش بیفتم…. با هر پله که پایین میآمد اضطراب بیشتر و بیشتر دلم را پر میکرد در نهایت میایستد و نگاه خالی از حسش را روی خبرنگارها میچرخاند.