دانلود کتاب سفر از محمود دولت آبادی رایگان
ژانر کتاب: عاشقانه
تعداد صفحات: 159
خلاصه کتاب:
این داستان بلند که بطور مستقل به چاپ رسیده، جزو کارنامه سپنج محمود دولت آبادی است؛ مجموعه ای از داستان های او که در فاصله 15 سال (از دهه 40 تا نیمه دهه 50 ) نوشته شده است. دولت آبادی از جمله نویسندگانی بود که در دهه های 40 و 50 خونی تازه در رگ های ادبیات و فرهنگ ایران جاری کردند و امروز خوانش داستان ها و نمایشنامه هایشان، ما را با یکی از مهم ترین و تاثیرگذارترین دوره های ادبیات نو ایران آشنا می کند. دولت آبادی چندی پیش در مصاحبه ای درباره همین مجموعه گفته بود: «این داستانها در دورهای از زندگی من نوشته شدهاند که جا و مکانی برای نوشتنشان نداشتم و تقریبا همهشان را در قهوهخانههای تهران و عمدتا در قهوهخانه وطن – کنار ورودی سینما سعدی – مینوشتم از صبح تا نهار بازار، که قهوهخانه شلوغ میشد. وقتی پول دیزی نداشتم پا میشدم میرفتم بیرون، نصف نان. و با خلوتشدن قهوهخانه برمیگشتم آنجا و مینشستم پشت همان میز کوچک ته آن باریکه. زمستانها هم پشت به دیوار گرم مطبخ میدادم تا بدنم جان بگیرد.»
قسمتی از کتاب سفر:
مرحب خودش را از چاله بیرون آورد و با قدم های قرص رو به خانه به راه افتاد. خاتون يك بار دیگر پرده را کشید . مرحب این جور حس کرد که زن از آمدن او نا امید شده است . پس تند رفت تا این حال را ببرد. تندتر . و پشت در لحظه ای درنگ کرد و پس دستی به در زد . آرام خیلی آرام و گنگ خاتون از کنج پنجره بیرون را نگاه کرد و لحظه ای بعد پشت در آمد مرحب. فکر کرد لابد يك آن پای آینه ایستاده و خودش را نگاه کرده است. در را باز کرد و بیصدا مرحب را به درون کشاند . توی اطاق رفتند بر افروخته بودند و هیچ یك این را نمی توانست از دیگری پنهان بدارد . خاموش و مضطرب بودند .
مرحب روی لبه ی صندوق نشست و کوشید تا نفس راحتی بکشد و تپش سینه ی خود را آرام کند. خاتون کنار دیوار خالی ایستاد. جوری که انگار مجبور است به ایسند . مثل شمایلی که به دیوار چسبانده باشند ، ایستاده بود . سرگونه هایش را کمی سرخاب مالیده و ابروهایش را بیشتر رنگ کرده بود و به دور چشمهایش چیزی مثل سورمه مالیده بود . یا شاید چیزی مثل ذغال موهای سیاه و کمی تا بدارش، روی سرش خوابیده بودند و دنباله شان روی شانههای لاغرش ریخته بود. همان پیراهن گلی تنش بود که تا نزديك ساقه هایش میرسید.
مرحب يك لحظه حس كرد که او مثل زنهای کولی شده است. فقط يك خال روی گونه ، دو تادندان طلا و چارتا النگوی باسمهای کم داشت . مرحب نگاهی به دور اطاق گرداند. اطاق لخت بود لامپایی در طاقچه میسوخت و سقف هلالی طاقچه به اندازه ی يك ته استکان از دود لامپا سیاه شده بود. کنار در ، آینه ی شکسته ای توی ستون به گل گرفته شده بود .