دانلود رمان ایاز و ماه از اکرم محمدی کامل رایگان
ژانر رمان : عاشقانه
تعداد صفحات : ۳۲۰۷
خلاصه رمان:
گاهی فقط یک قدم اشتباه میتواند کلاً آیندهات را بکوبد و از نو، با یک داستان دیگر بنویسد. مثلاً من الان باید در گمشتپه باشم، عروس بیگ مراد، نه در این اتاق بیمارستانی، کنار مردی که نمیشناسم… صدای بم و پرنفوذ دکتر شانههایم را بالا پراند. -اومدی تخمک اهدا کنی؟ مؤدبانهٔ فروش بود. سرم را تکان دادم. -اون پسره که باهات اومده… بیاراده و برنامه ریزی شده گفتم: شوهرمه… پوزخندی روی لبهای درشتش نشست. عینک را از چشم برداشت و روی میز گذاشت: شوهرته و حلقه دستت نیست؟
قسمتی از داستان ایاز و ماه :
سه چهار سالی میشد بچه ها علا را ندیده بودند درست بعد از تمام شدن درسش، قبل از آن ولی خوب بلد شده بود چطور رفقایم را بتیغد. -خبر ازش نداری ایاز؟ -نه! گفتم نه و دختری صاحب یک جفت چشم گستاخ در ذهنم نشست. کمال زر زر کرد: یادته روزی که اومد بین ما؟! بیبته دهاتی بلد نبود لباس
بپوشه یهو شد دکترعلاءالدین رستمی! -چرت نگو مبین به من اشاره و به کمال هشدار داده بود. دهات؟ آریو خواست راست و ریست کند. -ببخش رفیق! منظوری نداشت. هر سه منتظر و با احتیاط نگاهم میکردند حتی صدای دخترها نمیآمد کتم را روی میز بیلیارد انداختم. -چیزی که در روز زیاد میشنوم
حرف بیخود و مفته اگه قرار باشه به هر کدومشون محل بذارم که باید دم به دقیقه با یکی دست به یقه بشم. هر سه خیالشان راحت شد که تمام شده اما… مستقیم به کمال خیره شدم. -از کسی که دستش تو جیب باباشه و هنوز نتونسته یه خونه برای خودش بخره به دل نمیگیرم. کمال از جایش بلند
شد مبین اول او را محکم گرفت بعد آریو گرفتن نمیخواست. آنقدری بی مکان بود و محتاج من که بخورد و دم نزند. حتى حالا هم عرضه نداشت به خاطر گندی که زده خودش را تبرئه کند. -من اصلاً به تو چیزی گفتم؟! -نه ولی شرط عقل اینه تا نگفتی جلوتو بگیرم درضمن اون دهاتیم که علا ازش اومد من صاحبشم …