رمان دونی
دانلود رمان جدید رایگان
رمان دونی
رمان شبی که باران آمد

رمان شبی که باران آمد اثر آوا موسوی لینک مستقیم دانلود فایل PDF – ویرایش جدید + سازگار با همه گوشی ها

المیرا چیزهایی می‌بینه که بقیه قادر نیستند ببینند. چیزهایی می‌شنوه که بقیه قادر نیستند بشنوند. المیرا از جنون عبور کرده. همه تنهاش گذاشتند و اون رو داخل آسایشگاه رها کردند. حتی عزیز تریناش هم ازش ناامید شدند، چون اون قرار نیست درمان بشه باید چیکار کنه؟ اصلا راهی هم برای نجاتش هست؟ شاید قراره تا ابد میون دیوارهای خاکستری آسایشگاه زندانی بمونه…

تکه ای از رمان شبی که باران آمد

بزرگ شدن برای هرکسی یه قیمتی داره. قیمت بزرگ شدن منم حال و روز الآنمه. و بعد از کنارش گذشتم و سنگینی نگاه بهت زده اش را حس می کردم. وارد رستوران شدم. یک حیاط بزرگ که دور تا دور آن تخت های سنتی چیده شده بود و وسط حیاط هم یک حوض بزرگ گرد وجود داشت.

قبلا چند بار دیگر هم با ندا به اینجا آمده بودم. محیطش بد نبود اما خوب هم نبود. خانوادگی زیاد به اینجا نمی آمدند و این باعث می شد کمی احساس معذب بودن داشته باشم. ندا و شمیم روی یک تخت نشسته بودند و داشتند با هم حرف می زدند. انگار حال شمیم هم بهتر شده بود.

با دیدن من ساکت شدند و من روی لبه تخت نشستم و بیخیال درآوردن کفش شدم. چند لحظه بعد هم عارفه با چهره ای درهم به جمعمان پیوست و بین ندا و شمیم نشست. ندا با دیدن قیافه عارفه آهی کشید و گفت: _ خدایا، من چه گناهی کردم هرچی افسرده است میوفته به جون من؟ عارفه منظورش را فهمید و لبخند کم جانی زد. _ کی گفته من افسرده ام؟ المیرا تا حال از کرم ریزیای ما تعریف نکرده؟ ندا خندید.

_ اتفاقا خیلی مشتاق بودم کل اکیپتونو ببینم. المیرا همیشه از گندکاریاتون تعریف می کرد. عارفه هم خندید و شمیم گیج نگاهشان کرد. در این چند ماه تقریبا صمیمی شده بودیم اما هنوز هم جز اطلاعاتی کلی چیزی از من و خانواده ام نمی دانست، برای همین توضیح دادم:

_ من و عارفه و داداشش عرفان با داییمون احسان یه اکیپیم که تو کل فامیل همه به خرابکاری میشناسنمون. البته عرفان عضو مخفیه، گندکاریا رو به پای من و عارفه و احسان میدیدن. و خودم هم از فعل گذشته ای که به کار برده بودم، حیرت کردم. بغض دندان های تیزش را در گلویم فرو کرد. ندا از نگاهم پی به حالم برد و غمگین نگاهم کرد و من برای دل خوش کردنش به زور لبخند زدم.

  • اشتراک گذاری
خلاصه کتاب
المیرا چیزهایی می‌بینه که بقیه قادر نیستند ببینند. چیزهایی می‌شنوه که بقیه قادر نیستند بشنوند. المیرا از جنون عبور کرده. همه تنهاش گذاشتند و اون رو داخل آسایشگاه رها کردند. حتی عزیز تریناش هم ازش ناامید شدند، چون اون قرار نیست درمان بشه باید چیکار کنه؟ اصلا راهی هم برای نجاتش هست؟ شاید قراره تا ابد میون دیوارهای خاکستری آسایشگاه زندانی بمونه...
مشخصات کتاب
  • نام کتاب
    شبی که باران آمد
  • ژانر
    عاشقانه، اجتماعی، روانشناسی
  • نویسنده
    آوا موسوی
  • صفحات
    934
خرید کتاب
40,000 تومان
دانلود بلافاصله پس از پرداخت
اگر نویسنده این کتاب هستید و درخواست حذف آن را دارید
  • admin
  • 878 بازدید
  • 40,000 تومان
  • برچسب ها:
موضوعات
ورود کاربران

آرشیو نویسندگان
تبلیغات متنی
درباره سایت
توضیح کوتاه درباره سایت
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " رمان دونی " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.