رمان شبی که باران آمد اثر آوا موسوی لینک مستقیم دانلود فایل PDF – ویرایش جدید + سازگار با همه گوشی ها
المیرا چیزهایی میبینه که بقیه قادر نیستند ببینند. چیزهایی میشنوه که بقیه قادر نیستند بشنوند. المیرا از جنون عبور کرده. همه تنهاش گذاشتند و اون رو داخل آسایشگاه رها کردند. حتی عزیز تریناش هم ازش ناامید شدند، چون اون قرار نیست درمان بشه باید چیکار کنه؟ اصلا راهی هم برای نجاتش هست؟ شاید قراره تا ابد میون دیوارهای خاکستری آسایشگاه زندانی بمونه…
بزرگ شدن برای هرکسی یه قیمتی داره. قیمت بزرگ شدن منم حال و روز الآنمه. و بعد از کنارش گذشتم و سنگینی نگاه بهت زده اش را حس می کردم. وارد رستوران شدم. یک حیاط بزرگ که دور تا دور آن تخت های سنتی چیده شده بود و وسط حیاط هم یک حوض بزرگ گرد وجود داشت.
قبلا چند بار دیگر هم با ندا به اینجا آمده بودم. محیطش بد نبود اما خوب هم نبود. خانوادگی زیاد به اینجا نمی آمدند و این باعث می شد کمی احساس معذب بودن داشته باشم. ندا و شمیم روی یک تخت نشسته بودند و داشتند با هم حرف می زدند. انگار حال شمیم هم بهتر شده بود.
با دیدن من ساکت شدند و من روی لبه تخت نشستم و بیخیال درآوردن کفش شدم. چند لحظه بعد هم عارفه با چهره ای درهم به جمعمان پیوست و بین ندا و شمیم نشست. ندا با دیدن قیافه عارفه آهی کشید و گفت: _ خدایا، من چه گناهی کردم هرچی افسرده است میوفته به جون من؟ عارفه منظورش را فهمید و لبخند کم جانی زد. _ کی گفته من افسرده ام؟ المیرا تا حال از کرم ریزیای ما تعریف نکرده؟ ندا خندید.
_ اتفاقا خیلی مشتاق بودم کل اکیپتونو ببینم. المیرا همیشه از گندکاریاتون تعریف می کرد. عارفه هم خندید و شمیم گیج نگاهشان کرد. در این چند ماه تقریبا صمیمی شده بودیم اما هنوز هم جز اطلاعاتی کلی چیزی از من و خانواده ام نمی دانست، برای همین توضیح دادم:
_ من و عارفه و داداشش عرفان با داییمون احسان یه اکیپیم که تو کل فامیل همه به خرابکاری میشناسنمون. البته عرفان عضو مخفیه، گندکاریا رو به پای من و عارفه و احسان میدیدن. و خودم هم از فعل گذشته ای که به کار برده بودم، حیرت کردم. بغض دندان های تیزش را در گلویم فرو کرد. ندا از نگاهم پی به حالم برد و غمگین نگاهم کرد و من برای دل خوش کردنش به زور لبخند زدم.