کتاب رمان آنی شرلی ریلا در اینگل ساید اثر ال ام مونتگمری لینک مستقیم دانلود فایل PDF – ویرایش جدید + سازگار با همه گوشی ها
این کتاب با تمرکز بر ریلا بلایت، کوچکترین دختر آنی و گیلبرت، داستانی متفاوت از کتابهای قبلی این مجموعه را روایت میکند. برخلاف کتابهای قبلی که در فضایی آرام و شاد میگذشتند، “ریلا در اینگل ساید” در زمان جنگ جهانی اول اتفاق میافتد و تاثیرات جنگ بر زندگی خانواده بلایت و ساکنان اونلی را به تصویر میکشد. ریلا دختری ۱۵ ساله، بیخیال و سرگرم تفریحات نوجوانی است. اما با شروع جنگ و اعزام برادرانش به جبهه، ریلا با واقعیتهای تلخ زندگی مواجه میشود و به سرعت به بلوغ و پختگی میرسد …
تکه ای از داستان آنی شرلی ریلا در اینگل ساید
ریلا از میان بیشهی افرای آفتابگیر پشت اینگلساید دوید و خود را به پناهگاه محبوبش در درهی رنگین کمان رساند روی سنگی خزه بسته میان سرخسها نشست، چانهاش را به دستهایش تکیه داد و بیآنکه چیزی ببیند به آسمان آبی و خیره کنندهی بعداز ظهر آگوست چشم دوخت: آسمان آبی آرام و بیکوچکترین تغییری گویی هنوز بر فراز درهای طاق زده بود که شاهد روزهای شیرین اواخر تابستان بود. ریلا میخواست تنها باشد فکر کند و اگر میتوانست خود را با دنیای جدید وفق دهد دنیایی که به طور ناگهانی و غیر منتظره به داخلش پرتاب شده و حیرت و سرگشتگی را در وجود او به جا گذاشته بود. آیا میشد؟ آیا میتوانست همان
ریلا بلایتی شود که شش روز پیش در فور ویندز به مهمانی رفته بود. شش روز پیش بود؟ ریلا احساس میکرد زندگی در طول آن شش روز به اندازهی تمام عمر گذشتهاش طول کشیده بود. او آن روزها را با شمارش ضربانهای قلبش شب کرده بود. شب مهمانی با امیدها، ترسها، پیروزیها و تحقیرهایش چون تاریخچهای دور به نظر میآمد. آیا واقعاً به خاطر آنکه فراموشش کرده بودند و مجبور شده بود تا خانه با مری ونس پیاده برود گریه کرده بود؟ ریلا با غصه اندیشید که دلیل گریهی آن شبش چقدر پوچ و پیش پا افتاده به نظر میآمد. او بازهم میتوانست چنان گریهای دهد، ولی نمیداد. نباید سر میداد. آن روز مادر با لبهای سفید و
چشمهای غم زدهای که ریلا تا آن موقع ندیده بود به او نگاه کرده و گفته بود: اگر ما زنها شهامتمان را از دست بدهیم آیا وحشت به مردهایمان مستولی نمیشود؟» بله همین طور بود باید شهامتش را حفظ میکرد مثل مادر، مثل نن مثل فیت؛ فیتی که میگریست و میگفت کاش من هم مرد بودم و میرفتم.ریلا فقط وقتهایی مثل آن روز که چشمهایش درد میگرفتند و گلویش میسوخت مجبور بود مدتی کوتاه در درهی رنگین کمان خلوت کند لحظهای به فکر فرو برود و به یاد بیاورد که دیگر بچه نیست. او بزرگ شده بود و هر زنی باید با مشکلات روبه رو میشد. چقدر خوب بود که گاهی اوقات میتوانست تنها باشد. کسی او را نمیدید و لازم نبود از چند قطره اشکی که …
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " رمان دونی " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.