دانلود رمان تجانس از زیبا سلیمانی کامل رایگان
ژانر رمان : عاشقانه
تعداد صفحات : ۱۵۸۴
خلاصه رمان:
قصه ای از دل تفاوت ها که به تجانسها ختم میشد دختری سرکش و جولانگر خط میزند معادلات مردی از جنس امنتیت را و سرمشق میشود برای شب هایی که چراغ های روشن شهر او را فریاد میزنند و او چه مقهور میشود در این عشقی که اگرچه از سراب تفاوت ها ریشه میگیرد اما به قصه همسان شدنها و تجانسها ختم میشود. آری داستانِ تلاقی دوخط موازی را شنیدهای؟ دو خطی که در تجانس ها سر خم میکنند برای یکی شدنها؟ اینجا رسم و الخط یکی شدن هاست میان تجانس اندیشهها …
قسمتی از داستان تجانس:
مهکام لیوان توی دستش را روی کانتر گذاشت و کوتاه به سمتش قدم برداشت و دستش را روی بازوی او گذاشت و گفت: آدم ها تو عصبانیت زیاد اشتباه میکنن نذار عصبانیت کنن. _کار از عصبانیت گذشته. مهکام لبش را از تو مکید و دستی روی بازویش کشید و گفت: میدونم نگران راستین
اما… نگذاشت حرف مهکام کامل شود به سمتش چرخیدو توی چشمانش نگاه کرد و مصمم جواب داد: بیشتر نگران آوام امروزی باز دوباره رفته توی همون کوچه که زدنش… مهکام تلخ چشم بست و لب زد: کاش راستین برگرده.. چشمان مهران را غم وافری فرا گرفت و در نگاه مهکام خیره شد و لب
زد: کاش… و این اوج حسرتش بود برای بودن کنار اویی که به او گفته بود، تمام چراغهای شهر منتظر اونی هستند که معرفتش را گروی این لباس گذاشته و امان از آنانی که این لباس را فرصت میدیدند او چقدر دستانش بسته بود. نفهمید چه شد اما مهکام وقتی کنارش بود که او نیاز داشت به کسی
که آرامش کند. سرش را میان دستان مهکام فرو برد و نفس زد: آروم نمیشم مهکام.. مهکام حیرت زده تر و قلبش انگار توی سینه جایی برای تپیدن پیدا نکردکه از سینه بیرون جهید و باور نکرد اشک چشم اویی که ستون خانه اش بود را… _آرومم کن مهکام. دست مهکام میان موهایش رفت و بغض پرپرش …