کتاب رمان کوکی اثر فیلیپ پولمن لینک مستقیم دانلود فایل PDF – ویرایش جدید + سازگار با همه گوشی ها
یک شاگرد ساعتساز درمانده، شوالیهای مکانیکی و مرگبار، و دکتر کالمنیوس شرور که بعضیها میگویند خودِ شیطان است. این شخصیتها را کوک کنید، آنها را در داستانی بگذارید که در شبی سرد و زمستانی اتفاق میافتد. سپس داستان و زندگی در هم میآمیزد و ترکیبی غریب میسازد که دیگر نمیتوان جلویش را گرفت. درست مثل این داستان. در این داستان سیاهی و سپیدی کنار هم قرار میگیرند تا داستانی عجیب و تازه را بسازند. در کتاب کوکی شما با اتفاقهایی روبهرو میشوید که انتظارشان را ندارید …
تکه ای از داستان کوکی
وقتی پرنس اتو با پرنسس ماریپوسا ازدواج کرد کل شهر به وجد آمد. در باغهای عمومی آتش بازی برپا شد. گروههای موسیقی سراسر شب مینواختند و پرچم و نشان بر بام خانهها در اهتزاز بود. مردم میگفتند: بالاخره یک ولیعهد خواهیم داشت. چون نگران بودند مبادا پادشاهشان جانشین نداشته باشد. اما زمان گذشت و باز هم گذشت و پرنس اتو و پرنسس ماریپوسا بچه دار نشدند. نظر حاذق ترین پزشکها را جویا شدند اما باز هم فرزندی نیامد به سفری زیارتی به رم رفتند تا پدر مقدس تبرکشان کند، اما باز هم فرزندی نیامد بالاخره یک روز در حینی که پرنسس ماریپوسا کنار پنجرهی قصر ایستاده بود صدای ناقوس کلیسای جامع را شنید و گفت: کاش فرزندی داشتم که مثل
ناقوس محکم و مثل ساعت دقیق بود و وقتی این کلمات را به زبان آورد احساس کرد دلش قوی شد. و قبل از آن که سال به پایان برسد، صاحب فرزندی شد. اما افسوس که زایمانی سخت و دردناک داشت و وقتی نوزاد اولین نفسش را در این دنیا کشید تاب نیاورد و در دستان ماما جان سپرد. پرنسس ماریپوسا از این واقعه باخبر نشد چرا که از هوش رفته بود و کسی نمیدانست زنده میماند یا نه. پرنس اتو هم از فرط خشم سر از پا نمیشناخت. جسد فرزندش را از ماما گرفت و گفت: من صاحب وارثی خواهم شد حالا هر چه میخواهد بشود. به سمت اصطبل دوید و دستور داد مهترها بهترین اسبش را زین کنند و در حالی که طفل مرده را به سینه میفشرد چهار نعل به راه افتاد.
به کجا رفت؟ شمال و باز هم به شمال تا آن که به کارگاه دکتر کالمنیوس در نزدیکی معادن نقرهی شاتس برگ رسید. در آن جا بود که ساعت ساز بزرگ عجایب خود را خلق میکرد از ساعتهای فلکی که موقعیت هر سیاره تا بیست و پنج هزار سال آینده را نشان میداد گرفته تا پیکرههای کوچکی که میرقصیدند، بر اسبهایی کوچک سواری میکردند، تیرهای کوچک میانداختند و هارپسیکورد مینواختند. دکتر کالمنیوس گفت: چه شده؟ پرنس اتو در شنل سوارکاریاش در حالی که هنوز برف بر شانههایش بود جسد فرزندش را جلو گرفت. گفت: فرزند دیگری برایم بساز! پسرم مرده و مادرش بین مرگ و زندگی دست و پا میزند! دکتر کالمنیوس به تو امر میکنم فرزندی کوکی برایم بسازی که …
این رمان را از طریق رمان بوک دانلود کنید: رمان کوکی
اشتراک گذاری
اگر نویسنده این کتاب هستید و درخواست حذف آن را دارید
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " رمان دونی " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.