رمان ماهاراجه اثر مهتاب_ر لینک مستقیم دانلود فایل PDF – ویرایش جدید + سازگار با همه گوشی ها
گیلدا دختر به شدت زیبا و جذاب که خانوادشو از دست داده و پیش داداشش زندگی میکنه یه روز که داداشش به ماموریت رفته زنداداشش اونو به یه نفر میفروشه تا اونو با خودش به هند ببره و اونجا پرستار ماهاراجه مردی فلج بشه…
همیشه اون مرد رو روی ویلچر دیده بودمش اما حالا صحیح و سالم روبروم نشسته و من ازش میترسیدم. بوی غذا که توی مشامم پیچیده اجازه نداد ناز کنم. وقتی گرسنگی بهم فشار میاورد مغزم کار نمیکرد. از تخت پایین رفتم و کنار میز وایسادم. با دیدن غذاهایی که دوست داشتم آب دهنم رو قورت دادم و خواستم روی صندلی بشینم اما ماهاراجه دستش رو دور کمرم انداخت. تو یه حرکت منو روی پاهاش نشوند و با دستاش قفلم کرد. تقلایی کردم و گفتم: -بذار برم…ولم کن بی توجه بهم دماغش رو روی گردنم کشید و گفت: -آروم بگیر توله این همه صبر نکردم که حالا ولت کنم.
از برخورد ریش هاش با پوستم تنم مور مور میشد. با اینکه ازش میترسیدم ولی حس خوبی منو قلقلک میداد. گردنم رو کج کردم و با لبای اویزون گفتم: -ولی تو قول دادی… همین حرکت کافی بود که با انگشتاش گونه هام رو فشار داد. لبام که بیرون افتاد هیس کشداری گفت و سرش رو جلو آورد: -لبات و اونجوری نکن جوجه رنگی ماهاراجه نمیتونه ازت بگذره قبل از اینکه حرفاش رو حلاجی کنم لبام رو محکم بوسید و به دندون گرفت. لبای بیچاره م زیر دندوناش متورم میشد و زیر اون بوسه های خشن نمیتونستم نفس بکشم. صدای ناله م که بلند شد بالاخره سرش رو عقب کشید. شستش رو روی لبای متورمم کشید و گفت:-غذا که خوردیم بعدش در موردش تصمیم میگیرم.
حس میکردم داره دروغ میگه ولی اخمی کردم. انگشتام رو روی لبام کشیدم و غر زدم: -لبام و کندی خب! لاله گوشم رو بوسه کوتاهی زد و زمزمه کرد: -خوشمزه بود مثل خودت… بشقاب رو جلو کشید. من و بیشتر به خودش چسبوند و قاشق پر از پلو و خورشت رو که جلوی دهنم گرفت با خجالت چشم دزدیدم و گفتم: -یه سوال بپرسم؟ سرش رو به علامت بپرس تکون داد و من در حالیکه تنم گر گرفته بود آب دهنم رو قورت دادم و گفتم: -از کی حال تون خوب شد… یعنی منظورم اینه… وقتی بهتون دارو ندادم…یا… تو گلو خندید و گفت: -تو کدوم شو بیشتر دوست داری؟