رمان توکا اثر مهتاب_ر لینک مستقیم دانلود فایل PDF – ویرایش جدید + سازگار با همه گوشی ها
گرشا پسری که بعد از سال ها دوری از خانواده، از خارج از کشور به ایران برمیگرده تا توی مراسم ختم پدرش شرکت کنه، درست توی اولین روز ورودش به عمارت پدری با دختری ریز نقش و دست و پاچلفتی روبرو میشه که خدمتکار اونجاست و این دختر کوچولوی هاتمون قراره چه خرابکاریایی به بار بیاره باید دید چی پیش میاد؟!
سلیقه ش هنوزم خوب بود و بهم حس آرامش میداد. وقتی وارد خونه شدیم توکا بچه ها رو کنار بخاری نشوند و با حوصله لباساشون و در آورد. گونه هاشون و بوسید و اسباب بازی ها رو جلوشون گذاشت تا بازی کنن. و بعد شوهرش رو به سمت آشپزخانه کشوند و من و کنار بچه ها تنها گذاشت. روشنا و رایان با هم بازی میکردن انگار نه انگار که تازه با هم آشنا شدن. نگاهم روی صورت پسرک بود. چقدر شبیه توکا و روشنا به نظر میرسید. درک نمیکردم چرا مثل روشنای خودم دوستش دارم،شاید به خاطر اینکه مادرش توکا بود. توکا و کیارش که وارد آشپزخونه شدن صدای بحث شون توجهم و جلب کرد:
–چته توکا؟ حالا که بازم فکر و خیال هاشو کرده،واسه خودش بریده و دوخته راهش دادی خونه؟ هنوز درس عبرت نگرفتی؟ –خودم میدونم کیارش ولی باید باهاش حرف بزنم –میخوای من برم؟ توکا سر تکان داد: –اره،لطفا –دیوونه شدی؟ اگه باز… –بچه ها اینجان کاری نمیکنه حرفام و که بزنم بعدش میره کیارش با ناراحتی نگاهش کرد. این وضع اصلا خوشایند نبود: –واقعا دیگه دوسش نداری؟ مطمئن باشم؟ اگه هنوز حسی… –ندارم،لطفا ادامه نده کیارش فقط نگاهش کرد. توکا گارد گرفته بود و برای تبرئه ی خودش گفت: –کیا، تو که خبر نداری… کیارش نذاشت حرفش رو تموم کنه.
دستش رو بالا آورد و گفت: –صلاح مملکت خویش خسروان دانند، امیدوارم بعدش پشیمون نشی بدون اینکه حتی نیم نگاهی بهم بندازه از آشپزخانه بیرون رفت و از خونه خارج شد. لبه ی پنجره روی مبل نشسته بودم. توکا چهره اش به شدت گرفته و آزرده دیده میشد،انگار بازم یک فصل کتک زده بودمش. حالش به شدت خراب بود. چند لحظه ی بعد،وقتی که آروم شد از آشپزخونه بیرون اومد و درست روبروم روی زمين نشست و با ملایمت گفت: –چرا برگشتی؟ صدام می لرزید چون دیگه تحمل دوریش رو نداشتم و اعصابم تحریک شده بود: –که زنمو برگردونم.