کتاب رمان ایست قلبی اثر مقصوده بخشنده لینک مستقیم دانلود فایل PDF – ویرایش جدید + سازگار با همه گوشی ها
امیر در شب ازدواج خود با آرام، ناپدید میشود. در پی ناپدید شدنش، اتفاقاتی روی میدهد که آرام اسراری دربارهی امیر متوجه میشود و این فهمیدن باعث شعلهور شدن دوباره عشق قدیمی آرام میشود …
تکه ای از داستان ایست قلبی
بعداز گفتن این حرف، آرام یک لحظه مثل برق گرفته ها چشمانش را سیخ کرد و با دستش روی دهانش زد، پویا با چشمان متعجب، لب هایش را به زور چفت کرد که نخندد؛ بی بی گل هم خنده ای کرد و سرش را تکان داد و رفت. آرام از خجالت گونه هایش رنگ گرفت. سرش را پایین انداخت و سریع از کنار پویا رد شد. وقتی به آشپزخانه رسید، صدای بلند خنده پویا را شنید. الهه از آشپزخانه پرسید: الهه: وا! پویا چرا واسه خودت می خندی؟ پویا چشمکی برای آرام زد.
پویا: هیچی! یه پیام واسم اومد، خیلی باحال بود. آرام شرمگین جلوی خنده اش را گرفت و خودش را در آشپزخانه مشغول کرد. بعد از نهار، همه دور هم داخل حیاطی که با دست های حاج محسن، باغچه ای پراز گل های رز داشت و ظاهری زیبا به حیاط داده بود، جمع شده بودند و روی تخت های سنتی که سلیقه زهرا، همسرش بود، نشسته بودند. پویا مشغول حرف زدن با پدرش بود که علی به سمت آرام رفت. علی: آرام میای یه لحظه؟ پویا خنده اش جمع شد و نگاهی به آرام انداخت. آرام سری تکان داد و دنبال علی به آن طرف حیاط رفت. بی بی گل نگاهی به پویا کرد و صدایش کرد.
بی بی گل: پویا جان بیا مادر کارت دارم. پویا با اکراه نگاهش را از آرام گرفت و کنار بی بی گل نشست. پویا: جونه دلم بی بی؟ بی بی گل: جانت سلامت عزیزکم، بگو ببینم تا کی قراره ادامه بدی مادر؟ پویا کنجکاوانه پرسید: پویا: چی رو بی بی گل؟ بی بی گل: پنهان کردن علاقه ات. پویا از حرف بی بی گل یکه خورد، جوابی برای سوالش نداشت اما می دانست که راه فراری ندارد، آن هم از بی بی گل که کسی نمی توانست کلاه سرش بگذارد. بی بی گل: ازت نپرسیدم که سکوت کنی عزیزکم!
پویا تا حد ممکن صدایش را پایین آورد. پویا: بی بی گل من خودم دارم کم میارم، دیگه بیشتراز این نمی تونم. بی بی گل: چرا حرف نمی زنی مادر؟ تا کی قراره از دستش بدی و نگاهش کنی و آه بکشی؟ پویا: اینجا نمی تونم حرف بزنم، شب میام خونتون بی بی گل. بی بی گل آهی کشید و نم چشم هایش را گرفت، سری تکان داد و گفت: بی بی گل: باشه عزیزکم. هرجور صلاح بدونی.
پویا نگاهی به گوشه حیاط کرد که لحظه ای پیش علی و آرام همراه هم ایستاده بودند؛ اما حالا خبری از آن ها نبود. با استرس به سمت الهه رفت؛ اما الهه میان جمع ایستاده بود و حرف می زد و او نمی توانست بلند بپرسد که آرام کجا رفته، به هیچ وجه نمی خواست جلب توجه کند. پویا: الی یه لحظه میای؟ الهه: آره عزیزم. پویا به داخل خانه پا تند کرد و الهه سریع خودش را به پویا رساند. الهه: چته؟ مسابقه گذاشتی؟ پویا بی مقدمه و با اضطراب پرسید…
اشتراک گذاری
خلاصه کتاب
امیر در شب ازدواج خود با آرام، ناپدید میشود. در پی ناپدید شدنش، اتفاقاتی روی میدهد که آرام اسراری دربارهی امیر متوجه میشود و این فهمیدن باعث شعلهور شدن دوباره عشق قدیمی آرام میشود …
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " رمان دونی " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.