دانلود رمان هم قبیله از زهرا ولی بهاروند کامل رایگان
ژانر رمان : عاشقانه، اجتماعی
تعداد صفحات : ۱۷۸۲
خلاصه رمان:
«آسمان» معلّم ادبیات یک دبیرستان دخترانه است که در یک روز پاییزی، اتفاقی به شیرینی فروشی مقابل مدرسه شان کشیده میشود و دلش میرود برای چشمهای چمنی رنگ «میراث» پسرکِ شیرینیفروش! دست سرنوشت، زندگی آسمان و خانوادهاش را به قتلهای زنجیرهای زنانِ پایتخت گره میزند و دختر قصّه را به صحنهی جرمی میرساند که بوی خون میدهد و بویِ عود…
هشدار: این رمان برای افراد زیر ۱۶ سال مناسب نیست…
قسمتی از داستان هم قبیله :
تو داشتی میآمدی. داشتی به سمت من میآمدی و من دوست داشتم خیره خیره نگاهت کنم؛ اما چشمم به زن کناری ات میافتاد. به زنی که دستش را گرفته بودی و دستهای در هم گره شده تان داغی بود که بر دل بیقرارم میخورد. من تا آن لحظه اصلا نفهمیده بودم حسادت کردن به یک زن، چه
شکلی ست و حالا داشتم به نهال حسادت میکردم. که تو مال او بودی به این که دستهایت را داشت و میتوانست هر وقت که بخواهد دستش را به سمتت دراز کند تا تو در آغوش بکشیاش. من داشتم حسادت میکردم و این خوب نبود، چشم دوختن به زندگی کسی دیگر را آنا هرگز یادم نداده بود.
من نمیخواستم به زندگی کسی حسادت کنم، نمیخواستم به مرد کسی دیگر فکر کنم و اصلا دلم نمیخواست دعا کنم که شما با هم نباشید. من بعد از بیست و سه سال فهمیده بودم تپیدن قلب برای کسی یعنی چه؛ اما این تپیدن اشتباهی داشت روح و انسانیتم را به تاراج میبرد. من حق نداشتم به
یک مرد متعهد فکر کنم حق نداشتم بخواهم دستهایت مال من باشد، حق نداشتم دلم بخواهد برای من کوکی کشمشی درست کنی و جعبه اش را با ربان آبی ببندی. من هیچ حقی نداشتم تا وقتی که تو نهال را داشتی و من فقط خیال تو را. همان لحظه که دیدم دستهایتان یکدیگر را به آغوش کشیده اند …