از بسکه ملول از دل دلمرده خویشم هسم خسته بیگانه هم آزرده خویشم این گریه مستانه سن بی سببی نیست ابر چمن تشنه و پژمرده خویشم گلبانگ ز شوق گل شاداب توان داشت من نوحه سرای گل افسردۀ خویشم شادم که دگر دل نگراید سوی شادی تا داد غمش ره به سراپرده خویشم پی کرد فلک مر کب آمالم و در دل خون موج زد از بخت بد آورده خویشم ای قافله. بدرود، سفر خوش . بسلامت من همسر سسر کب پی کرده خویشم بینم چو بتاراج رود کوه زر از خلق دل خوش نشود همچو گل از خرده خویشم گویند که «امید و چه نومید!» ندانند من م ثه گوی وطن سده خوشه….