نفس عمیقی کشیدم و دراز کشیدم. حالا میتونستم بخوابم. سعی میکردم چشم باز کنم و آخرین نگاه رو به اطراف بندازم ولی توانش رو نداشتم. مثل یه لاشه افتاده بودم و داشتم به عالم بیخبری میرفتم. صداهایی رو اطرافم میشنیدم. دستهایی شونه ام رو گرفت و منو توی جام نشوند اختیار سرم رو نداشتم و به عقب خم شد. آروم به صورتم زد. صداش رو میشنیدم و نمیشنیدم.
– نواز؟ نواز بیدار شو. – پلکم باز شد و من در حد دهم ثانیه دو نفر رو دیدم که مقابلم ایستادن. دو مرد. صدای مرد مقابلم شبیه صدای برهان بود ولی دیگری صحبت نمیکرد تا بشناسمش. دست ها روی صورتم قرار گرفت و سرم رو ثابت نگه داشت و بلند گفت – چی مصرف کردی بیشعور. و بلافاصله از جام کنده شدم. وارد یه جای نورانی شدم و دستی دهنم رو باز کرد و به انتهای حلقم فرستاده شد. سرفه ای کردم و تو یک لحظه تمام محتویات معدم رو بالا آوردم.
ایندفعه بی حال تر از قبل شدم و فقط صدای یک مرد رو میشنیدم که گریه میکرد. – غلط کردم نواز. نباید اون حرفو بهت میزدم. غلط کردم چیزیت نشه. چیزیت نشه. خداااا. – و صدای داد برهان که بهش گفت: – ساکت شو لعنتی، ساکت شو –خانم !خانم لطفاًبیدار شید. با صدای ظریف و ملایمی که به حتم از این فاصله تنها مخاطبش من بودم، چشم هام رو باز کردم .با دیدن لبخندش ناخودآگاه من هم لبخندی زدم. –عزیزم رسیدیم،لطفاًکمکم پیاده شید. گلوم رو صاف کردم.
مچکر،حتما.ً قوسی به کمرم دادم و شالم رو مرتب کردم. صدای گوشیم حواسم رو جمع خودش کرد. –نرسیدی؟ –چرا الان فرود اومدیم. –بیرون منتظرم. لب هام رو جمع کردم و حین این که چمدونم رو پایین میآوردم،به رفتارهای این چند روزش فکر کردم . من این آدم رو حفظ بودم .این سردی و این بی حوصلگی عادی نبود .همه ی اینها نوید اتفاقی رو میدادن .تو این چند روز ،هر جمله ی چی شدهای که از ذهنم خارج میشد به یه مدلی پیچونده میشد .ترجیح میدادم خودش بگه چیشده .با گرفته شدن دسته ی چمدون از دستم هین خفهای کشیدم و به صاحب دست نگاه کردم. –دو بار صدات زدم ،حواست کجاست چوب شور؟ و بدون کوچکترین مجالی به آغوشش کشیده شدم. –پیمان؟ دست هام رو دورش حلقه کردم و نفس عمیقی کشیدم. –جان دل پیمان.