دانلود رمان ال لادرون از مرجان جانی کامل رایگان
ژانر رمان : عاشقانه، جنایی، طنز
تعداد صفحات : ۲۵۷
خلاصه رمان:
با یه مشت آدم دروغگو دورمون رو شلوغ کردیم. تا بلکه از تنهایی در بیایم. تا شاید… زندگیمون راحت تر بشه. ولی یه جاهایی لازمه قوی باشی.. دیگه از اینکه یکی اون یکی رو تنها بزاره نترسی. یادت باشه که ترس تنها چیزیه که عقب میندازتت.. پس انقدر قوی باش که بدونی کی وقت رفتنه! باز مثل این نصیحت گراها صحبت کردم.. اینا همشش حرفه.. وایسا حدس بزنم.. الآن با خوندن این متن زندگیت متحول شد درسته؟ پس لازمه بهت بگم، آناناس! منم از این فکرا زیاد می کردم، ولی فقط فکر می کردم؛ عمل نه! ولی تو مثل من نباش عمل کن، از باور داشتن به خودت شروع کن …
قسمتی از داستان ال لادرون :
[ پانیذ ] سرمو بلند کردم و نگاهی به در آهنی بزرگ رو به روم انداختم. استلا اینجاست؟؟ دوباره به صفحه گوشی خیره شدم… درسته… عکسای همین خونه اس. زدم رو اسمش و شمارش رو گرفتم بازم خاموش بود. نفسمو کلافه بیرون دادم و گوشی رو گذاشتم تو جیب
شلوارم دستمو بالا بردم و محکم با مشت کوبیدم به در دستم رو عقب بردم تا دومین ضربه رو بزنم که در باز شد با دیدن دوتا مرد کت شلواری که روبه روم ایستاده بودن دستم تو هوا موند و نگاهم رو از سینه ستبرشون گرفتم و سرمو بلند کردم و به قیافه عبوسشون چشم
دوختم. آب دهنم رو با سر و صدا قورت دادم. دست مشت شده ام رو باز کردم و با انگشت به سمت چپ اشاره کردم و گفتم: امم.. اشتباه اومدم… فکر کنم از اینور باید برم. یه قدم به عقب برداشتم و راهم رو به سمت چپ کج کردم با دیدن دیوار رو به روم… لبم رو
به دندون گرفتم اروم برگشتم سمتشون. هنوز جلو در ایستاده بودن و نگاهم میکردن. لبخند کج و کوله ای تحویلشون دادم و اروم اروم… به عقب رفتم. رومو ازشون برگردوندم و به راهم ادامه دادم. نفس راحتی کشیدم. اخیشش… گفتم الانه که بگیرنم بعدشم جنازم رو …