گردن برافراشته می خندید و سر تکان می داد .
نور خورشید پس از عبور از نقش خدای پدر بر شیشه های رنگین پنجره ها ، با پرتو باشکوهی بر چهره اش می تابید. شکرمی که همراه با هر تکان سر ، بر چهره اش جا به جا می شد تا عظمت ابراهیم، اسحاق و سپس خدا را جلوه گر سازد
دو قطره اشک، بر چرخش برق اشتیاق و بر درخشش رنگین کمان مواج درون دیدگانش می افزود . با گردن کشیده و با هر دو دست برج را در برابر خود نگه داشته بود . و با چشمهای نیمه بسته و غرق در وجدی تازه یافته با خود زمزمه کرد
نیمی از عمر را در انتظار چنین روزی گذرانده ام