دانلود رمان ماز از هانیه وطن خواه کامل رایگان
ژانر رمان : عاشقانه، معمایی
تعداد صفحات : ۱۲۱۰
خلاصه رمان:
یه ماز بزرگ تو مغز منه… دقیقا یه جایی که تو حتی فکرشو هم نمیتونی بکنی… این ماز یک کم پیچیده است… یعنی این طور بگم که این ماز اونقدری پیچیده است که تو نتونی ازش خلاص بشی… من این مازو درست کردم… فقط خودم بلدشم… نمیتونی … نمیتونی ازش خلاص بشی… اشتباه بزرگی کردی… از وقتی پاتو تو ماز ذهن من گذاشتی، اشتباه بزرگی کردی …
قسمتی از داستان ماز :
نگاه صامتم را سعی کردم زیادی نچرخانم مرا روی ابتدایی ترین مبل سالن هل داد. نشستم. پاهایم را جمع کردم و به زانوی سفید رنگم که از کوتاهی پیراهن به چشم میخورد خیره شدم دستهای مشت شده ام را روی زانوانم گذاشتم بابا میگفت، اگر دشمن به تو غذای خوب داد. لباس خوب پوشاند. بدان تمام است. داشت تمام میشد.
قصد فرار نداشتم. تمام این پنج سال را هم به خاطر بابا، به فرار دیوانه وارم نشستم. وگرنه که من آدم بزدل دنیای بابا بودم. آدم بی دست و پایی که اشتباها وارد بازی بابا شد. سه مرد در اطراف سالن ایستاده بودند سنگینی نگاهشان را حس میکردم آنقدر دمای هوا ایده آل بود و مبلی که روی آن نشسته بودم نرم که دوست
داشتم زانوهای خم شده ام را بالا بکشم و همان جا بخوابم دوست داشتم بیدار نشوم. پنج سال بس نبود؟ من دینم را به بابا داده بودم بس بود دیگر. دست هایم بیشتر مشت شد. دوست داشتم داد بکشم حرف بزنم و تمام شود اصلا صدای من چه زنگی داشت؟ زیبا بود؟ پاهایی که برابرم از حرکت ایستاد، پاهای همان مرد بود.
برابرم زانو زد. عینک فریم دارش اولین چیزی بود که متوجهش شدم. و بعد از آن چشمهای طوسی خوش رنگش صدای دوبلوری اش را باز به کار گرفت. -حالا میشه بدون این که عقم بگیره نگات کنم. نگاه خیره ام را به چشمهایش وصل کرده بودم. پلک هم نمی زدم نگاه خسته خیرهای که میدانست، ته ماجراست. -خیلی شبیه باباتي …