دانلود رمان هایکا از الناز بوذرجمهری کامل رایگان
ژانر رمان : عاشقانه
تعداد صفحات : ۳۰۷۹
خلاصه رمان:
-گفته بودم بهت حاجی! گفته بودم پسرت بیماری لاعلاج داره نکن، دختره رو عقدش نکن.. خوب شد؟ پسرت رفت سینه قبرستون و دختر مردم شد بیوه! حاجی که تا آن لحظه سکوت کرده با حرف سبحان از جایش بلند شد و رو به روی پسرکش ایستاد.. -خودم کم درد دارم که با این حرفات مرهم میزاری روش؟ دستش را روی قفسه سینه اش میگذارد و کمی به عقب میرود.. -قلبم مچاله شده از پرپر شدن ناصرم.. چه میدونستم شب عقدش دسته گلم از دست میره؟ خانُم بزرگ با چشمان اشکی خیره حاجی میشود و دوبار روی پایش میکوبد. -بمیرم برای ناصرم.. حالا جواب دختره و خانوادش رو چی بدیم حاجی؟ سیاه بخت شد دختر مردم …
قسمتی از داستان هایکا :
در حال خمیازه کشیدن بود که صدای کوبیده شدن در خانه را شنید. از جایش بلند شد و سریع در اتاق را باز کرد. هایکا در خانه نبود سریع به طرف در رفت و آن را باز کرد رو به رویش دختری ایستاده بود که تا به حال اورا ندیده بود: جانم؟ دختر کمی جلوتر آمد. -ماهور، شمایی؟ ماهور کمی چشمانش را ریز کرد.
-خودمم چطور؟ دخترک نگاهی به سر تا پای ماهور انداخت و پوزخندی زد کمی بعد نم اشکی در چشمانش حلقه بست: پس تو همون زن خونه خراب کنی که شوهرش و فرستاد سینه قبرستون و اومد زندگی منم خراب کرد؟! ماهور با چشمانی گشاد شده خبره دخترک رو به رویش شد. -او ترنم بود؟ همان
ترنمی که جان هایکا برایش در در میرفت؟ لحظه ای حسادت به جانش رخنه کردو اخمی روی پیشانیاش نشست -چه طرز حرف زدنه خانم؟! ترنم او را به داخل خانه هل داد. -چجوری حرف بزنم با تو؟ چه جوری بهت بفهمونم چه گندی به زندگی من زدی؟ اینکه شوهر تو مرده بود چه ربطی به من داشت؟
زندگی منو سیاه کردی. ماهور دلش به حال دختر سوخت او هم مانند خودش در این زندگی بیتقصیر بودو فقط بر سرش آمده بود با لحن آرام زمزمه کرد: ببینید ترنم خانم من حال شمارو میفهمم اما منم بیتقصیرم به خدا بیتقصیرم. شوهرم مرد مجبورم کردن با برادر ناصر ازدواج کنم مگه خواسته خودم بود؟