دانلود رمان کابوس رویایی از فاطمه خاوریان کامل رایگان
ژانر رمان : عاشقانه، ازدواج اجباری، اجتماعی
تعداد صفحات : 640
خلاصه رمان :
دختری به اسم نازیلا، دختری آرام، ساده و مهربان درگیر یک عشق یک طرفه و سامیار پسری از جنس غرور و بدبینی، پر از زخم و کینه سامیار برای رسیدن به اهدافش مجبور به اطاعت از پدرش و قبول کردن شرط ازدواج از طرف وی میشود و بر اثر اتفاقی با خانوادهی نازیلا رو به رو میشوند این آشنایی باعث انجام آن شرط میشود. نازیلا حس میکند به این عشق رسیده در صورتی که خبر از اهداف شوم عشقش ندارد… رویای بودن و داشتن سامیار تبدیل به کابوس وحشتناک می.شود ولی همه چیز به همین سادگی که سامیار فکر میکند نیست چون در همیشه روی یک پاشنه نمیچرخد!
قسمتی از داستان کابوس رویایی:
بابا را به زحمت از سر خاک به خانه آورده بودم، با کمکم روی تخت دراز کشید، قرصهایش را دادم و خواستم از اتاق خارج شوم که صدای بی حالش را شنیدم: سامیار؟ ایستادم… بر نگشتم… چشمهایم را بستم و نفس عمیق کشیدم دل دیدنش را نداشتم پیر شده بود، چشم هایش کاسه خون بود، قلبش
درد میکرد ولی من از وقتی به هوش آمدم حتی یک قطره اشک نریختم… نمیشد.. نمیتوانستم این بغض سنگین نمی شکست فقط تصویر مغز متلاشی شده سامان روی شیشه جلوی چشمهایم بود. جواب دادم: بله؟ -بیا بشین باهات کار دارم! صدای محکم مردانه اش لرزید… دلم گرفت. بغض
داشت… بغضم سنگین تر شد… درد داشت… تمام زندگی ام درد گرفت. کنارش روی تخت نشستم تنها آرزویم بودن پدرم بود… من از رفتن ها… از از دست دادن ها… از نبودن ها میترسم. _هنوز نمیخوای بگی سامان چش شده بود؟ چرا این قدر سرعت داشت؟ نگاهش کردم… یک نگاه عمیق یک
نگاه پر از غم و معنا چانه اش لرزید… دلش گریه کردن می خواست اما فکر غرور مردانهاش را میکرد فکر اینکه برای من کوه باشد.. محکم باشد.. که کمی آرامم کند.. پیشانی اش را بوسیدم و گفتم: بخواب بابا… بخواب! خواستم بلند شوم مچ دستم را گرفت. -سامیار تو عصبانیش کردی؟ سر دختری که …