رمان سالواتوره اثر لیانا دیاکو لینک مستقیم دانلود فایل PDF – ویرایش جدید + سازگار با همه گوشی ها
با غرش آسمون به خودم میام. می ایستم و در حالی که لبه های کتم رو به هم نزدیک میکنم به ابرهای سیاه تو آسمون شب خیره میشم. هنوز بارونی در کار نیست اما برای من که بیشتر عمرم تو لاس وگاس بودم گفتنش سخت نیست که تا چند دقیقه دیگه آسمون باز میشه و سیل ازش میاد. باد موهامو به بازی میگیره و از ذوق ذوق پاهام تازه متوجه میشم که چقدر راه رفتم. گوشیمو از جیبم درمیارم و بهش نگاه میکنم. نزدیک به بیست تماس از دست رفته. گوشی رو خاموش میکنم و برمیگردونم به جیبم، همه برن به درک.
اگر پلیس بخواد به خودش زحمت بده میره سراغ کازینوهای شلوغ نه یه کافه ی فکستنی تو سمت خلوت شهر. همینطور که دارم به صدای بارون گوش میدم آب جو رو قلپ قلپ بالا میرم و هر لحظه ای که میگذره و شدت بارش آسمون بیشتر میشه قلب من هم مثل کشتی به گل نشسته بیشتر و بیشتر سنگین میشه.
روی صندلی میچرخم و در حالی که از شیشه ی قدی به رگباری که خیابون های خلوت رو خیس میکنه و شدتش از نور اطراف تیر چراغ برق پیداست نگاه میکنم شعری رو از حفظ میخونم، روزی سرد است و تیره و حزن آلود، باران میبارد و باد در تکاپوست، زندگی من سرد است و تیره و حزن و آلود، و امیدهای جوانی به وزش هر باد فرد می افتند، و روزها تیره اند و حزن آلود.
تصویر خیابون تاریک و بارون خورده پشت پرده ی اشک میلرزه اما پلک میزنم و اشک هایی که میخوان بریزن رو پس میزنم و ادامه میدم، آرام باش ای دل غمگین، انقدر شکایت نکن، پشت ابرها هنوز خورشید میدرخشد، در هر زندگی باید باران هایی فرو ریزند، و بعضی روزها باید تیره باشند و حزن آلود.
صدای وحشتناکی میاد و به دنبالش صاعقه ای چنان قوی آسمان رو میپوشونه که ناگهان من با وحشت دستم رو روی سینه ام میذارم و در حالی که صدای تپش قلبم رو توی گوشم میشنوم به سمت پنجره ی دیگه ای که از شدت صاعقه روشن شده بود نگاه میکنم.
اما اون چه که نظرم رو جلب میکنه نه صاعقه های چند شاخه ایه که آسمان سیاه رو پشت هم روشن میکنه و نه رگباری که داره تو خیابون سیل راه میندازه. اونجا کنار پنجره ی قدی که مرتب داره با نور صاعقه های طولانی روشن میشه، در پرتو نور کمرنگ زردی که از چراغ کوچک روی میز میتابه، مردی نشسته که جذبه اش از این طوفان و رعد و برق بیشتره.