دانلود رمان بیا باهم باشیم از آبان بانو کامل رایگان
ژانر رمان : عاشقانه، اجتماعی، انتقامی
تعداد صفحات : ۵۷۱
خلاصه رمان:
تو معجزه میخواهی؟ معجزهای که دردهایت را تسکین دهدو بتواند زخمهایت را مداوا کند؟ باشد من میشوم معجزه ات معجزه ای با چشمانی قهوه ای. فقط… تو بمان و با من همراه شو دستانم را بگیر و برایم از عشق بگو تا بتوانیم “باهم باشیم”… دختری که پدر و مادرش رو از دست میده و با تهمتی که بهش میزنن از شهرش فرار میکنه و با مردی روبه رو میش که زخمیه وحشیه و درد داره.. دختر قصه میشه مرحم درداش اما اتفاقی میوفته که…
قسمتی از داستان بیا باهم باشیم :
یک صدا همچو گروه سرود وداع میکردنند “لا اله الله” همه لباس مشکی پوشان بر سرو صورت خود می کوبیدنند. کسی با صدای بلند گفت:”بلند بگو لا اله الله” مردان با سوز اشک میریختند و بعضی ها بغض کرده به جسدها خیره بودنند. اما آن میان دخترکی ناباور با
چشمانی گشاد شده صحنه دلخراش را مینگریست. انگاری خواب بود. ماننده مسخ شده ها به خوانواده اش خیره بود. باور نمیکرد. نه! مرگ آن ها را باور نمیکرد. همین دیروز بود مادرش صورتش را با بوسه نوازش کرده، با شوخی به او گفته بود: عروسیتو ببینم
پدرش دستی بر سرش کشیده و زمزمه وار به مادرش گفته بود: تا ته دنیا دخترمه به کی بدمش جواهر بابا رو. مگر همان دیروز برادرش او را به آغوش نکشیده بود و نجوا کنان کنار گوشش گفته بود: خیلی دوستت دارم خواهری. پس کجا هستند تا ببینند آن ها را که
چجوری فریاد میزنند”بلند بگو لا اله الله” کیستند آنها که بر روی دوش دیگری سوارند و به سوی منزل گاه ابدیشان میروند؟ زنی به سمتش آمد و با شیون گریه بازویش را چنگ زد: گریه کن عزیزم گریه کن مامانت رفت بابات رفت شیر پسرشون رفت. زنیکه گستاخ چه میگفت؟