دانلود رمان نیلوفر آبی از زهرا کامل رایگان
ژانر رمان : عاشقانه، مافیایی، معمایی، هیجانی
تعداد صفحات : ۳۲۸۵
خلاصه رمان:
از کنار یه هیولا به کنار یه قاتل افتادم… قاتلی که فقط با خشونت اشناست. وقتی الوده به دست های یه قاتل بشی، قاتل بیرحمی که جذابیت ازش منعکس بشه، زیبایی و قدرتش دهانت رو بدوزه و اون یا گردنت رو میشکنه یا تو رو… نیلوفر ابی یه رمان ۴ جلدیه، هر جلد راجب همون شخصیت هاست و ادامه جلد قبلیه و شخصیت ها عوض نمیشن. ابتدای رمان عوض شده. یه تغییراتی وسطاش داشته و پایانش که کلا عوض شده …
قسمتی از داستان نیلوفر آبی :
“ارامش” تا انتهای وجودم رو ترس غرق کرده بود. اسمون چشماش فقط برفی بود. تموم سرمای کوهستان رو داشت و منو منجمد کرده بود. طبق قولی که داده بودم برای پانسمان زخمش اومده بودم و اونقدر وحشتناک برخورد میکرد که میخواستم سقوط کنم. بویی از ادمیت نبرده بود. خیره در
چشمای هم برای هم دیگه خط و نشون میکشیدیم… سرکشیش رو فهمیده بودم میدونستم نمیخواد بهش کمک کنم و من باید بهش کمک می کردم. زخمی بود و ممکن بود زخمش عفونت کنه.. شاید اون ادم نبود که قطعا نبود، اما اگه منم مثل اون برخورد میکردم و از دیدن یه مریضی که نیاز
به کمک داره راهم رو کج میکردم هیچ فرقی باهاش نداشتم من فقط خواستم وظیفه ام رو درست انجام بدم. لبخندی زدم و گفتم: خب، مثل اینکه خودتون میخواید بلوزتون رو در بیارید… باشه من کنار می ایستم. چشماش حتی گیج یا متعجب هم نبود… فقط مثل یک شمشیر بیحس بود و می درید.
وقتی دیدم هیچ حرکتی نمیکنه زیر لب فحشی بهش دادم روی تخت نشستم و بی توجه به نگاه خیره اش گفتم: خب، فکر کنم شما نمیتونید بذارید من کمکتون کنم. دستی که به مقصد دکمه های بلوزش بلند شده بود رو بین دستای بزرگش گرفت مشتش کرد و با شدت من رو سمت خودش کشید …