رمان از یادم مبر اثر ایلار سبحانی لینک مستقیم دانلود فایل PDF – ویرایش جدید + سازگار با همه گوشی ها
نهال، دختری ۲۸ ساله، تنها در خانهای کوچک زندگی میکند و صاحب یک کتابفروشی دنج و دوستداشتنی است. اما گذشتهای که پشت سر گذاشته، هنوز رهایش نکرده و روی آیندهاش سایه انداخته. اختلالی که با آن درگیر است، روی تصمیمهایش تأثیر میگذارد و او را از هر نزدیکی مردد میکند.
دستم را روی دسته مبل گذاشتم. سردردم بی امان بود، انگار نبض شقیقه ام زیر پوست میتپید. امروز با بهانه مداحی سوزناکی که پخش میشد برای همه غصه های خودم اشک ریخته بودم یک دل سیر گریه کرده بودم و حالا میدانستم نگاه های مشکوک سوزان لحظه ای رهایم نمی کند. وقتی مهمان ها کم کم رفتند و فضا خانوادگی تر شد سوزان انگار دیگر نتوانست جلوی خودش را بگیرد. چرخید به سمتم و با لحن عجیب و پر از کنایه پرسید حالت خوبه؟ سرم را بلند کردم و نگاهش کردم، سعی کردم لبخند بزنم اما حالم همه چیز را لو میداد آره خوبم نیشخندی زد اما چیزی در نگاهش از سوءظن بود.
سر تا پایم را برانداز کرد و با لحنی که هیچ تلاشی برای پنهان کردن شک و تردیدش نداشت، گفت آره از حال و روزت معلومه بعد کمی مکث کرد نگاهی به اطراف انداخت، مطمئن شد کسی صدایمان را نمی شنود و آرام تر گفت بچه های خود اون بنده خدا اندازه تو گریه نکردن از کی تا حالا مادر شوهر من انقدر برات عزيز بودحس کردم صورتم گر گرفته. اخمی کردم و با بی حوصلگی به بازویش ضربه زدم تمومش کن، سوزان مداح با سوز میخوند، اشکم دراومد. چه ربطی داره آخه؟ نگاهش را دزدید اما چرخیدن چشم هایش نشان میداد هنوز قانع نشده زیر لب با حرص گفت: باشه الان بپیچون شب خدمتت میرسم
همان طور که از جایش بلند میشد و به سمت آشپزخانه می رفت تا به بقیه کمک کند زیر لب چیزی گفت که نشنیدم اما مطمئن بودم در ذهنش هنوز بهانه ای برای این همه اشک پیدا نکرده بود. سفره شام را به کمک خواهران پرویز و سوزان و باقی پهن کردیم. سکوت سنگینی در فضا حاکم بود، سکوتی که حتی صدای قاشق ها و بشقاب ها هم نمیتوانست بشکند. عطر مرغ و زعفران در هوا پیچیده بود، اما این عطر هم مثل گذشته شوقی در کسی ایجاد نمی کرد. نگاه ها، هرچند تلاش میکردند عادی باشند، ته مایه ای از دلتنگی و خستگی در خود داشتند.