کتاب رمان چهار قدرت بزرگ اثر آگاتا کریستی لینک مستقیم دانلود فایل PDF – ویرایش جدید + سازگار با همه گوشی ها
یک رمان جنایی نوشته شده توسط آگاتا کریستی است که در آن هرکول پوآرو و آرتور هستینگز نقش دارند. سبک این رمان با دیگر کارهای آگاتا کریتسی متفاوت بوده و چند جنایت که توسط یک سازمان بزرگ روی میدهد را روایت میکند. داستان این کتاب از چند قتل تشکیل میشود که همگی کار یک سازمان مخوف به نام چهار قدرت بزرگ هستند. که چهار شخص اصلی دارند: یک چینی، یک زن دانشمند فرانسوی، یک ثروتمند آمریکایی و یک بازیگر تئاتر که قتلها به عهده اوست …
تکه ای از داستان چهار قدرت بزرگ
من شخصاً اینطور فکر کردم که وقتی هیأت منصفه رابرت گرنت یا با نام عاریتی بیگز، را از اتمام قتل جوناتان والی تبرئه کرد، بازرس میدوز هنوز هم او را بیگناه نمیدانست. آن اتهامی که وی بر ضد گرنت وارد کرده بود. با توجه به سوابق آن مرد دزدیدن مجسمههای یشمی، پوتینهایی که با رد پاهای درون خانه کاملا مطابقت داشت… آنچنان استوار و محکم بود و بقول معروف چوب لای درزش نمیرفت که نمیشد به این آسانی فراموش کرد، اما پوارو که برخلاف انتظار بازرس از او خواسته بود مدرک ارائه بدهد توانست هیأت منصفه را متقاعد سازد. دونفر شاهد آمدند و شهادت دادند یک گاری قصابی را در بامداد روز دوشنبه دیدهاند به
سوی آن خانه میآمده است و قصاب محل هم گواهی داده بود که گاری وی فقط روزهای چهارشنبه و جمعه به آنجا میآمدهاند. در واقع توانسته بودند زنی را بیابند که وقتی از او بازجویی کردند پاسخ داد که به یاد میآورد کارگر قصابی را هنگام خروج از آن خانه دیده است ولی نمی توانست نشانی دقیق از سر و ریخت آن مرد را بدهد تنها چیزی که در خاطرش مانده بود این بود که او مردی کاملا اصلاح کرده و ریش تراشیده و میان قد و کاملا شبیه یک قصاب بوده است پوارو با شنیدن این مشخصات شانههایش را فیلسوف مآبانه بالا انداخت. پوارو بعد از محاکمه به من گفت: هستینگز، گوش کن چه بهت میگویم این یکی آدم هنرمندی است.
او نمیآید ریش مصنوعی بگذارد و عینک آبی رنگ بچشم بزند. او در عوض ریخت و برو لباسش را عوض میکند بله، تازه این حداقل کاری است که میکند فعلاً او همان مردی است که باید باشد. او در نقشی که برگزیده زندگی میکند. بیتردید من ناگزیر شدم اعتراف کنم که آن آقایی که از هانول به دیدنمان آمد با تصوری که من از مأمور یا نگهبان یک آسایشگاه روانی در ذهن داشتم مطابقت میکرد. من حتی یک لحظه تردید نداشتم که او یک مأمور واقعی است. اوضاع خیلی نومید کننده بود و تجربهای که ما در مورد دارتمورد داشتیم ظاهراً نتوانسته بود به ما کمک کند. من این را هم به پوارو گفتم، اما اعتراف نمیکرد که ما هیچ توفیقی به دست نیاوردهایم …
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " رمان دونی " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.