آقای قناعت به کوچه ی مجاور محوطه ی آتش سوزی رسیده است. آنجا چند تنی از جوی آب سطل ها را پر میکنند و دست به دست می دهند که جلوی سرایت آتش به خانه های خود را بگیرند. یک نردبام بلند به پشت بام خانه ی نبشی هست و چند تنی از آن بالا می روند. آقای قناعت به یک دکه می رسد که دارد به شتاب جمع می کند . به سوی خیابان میدود. |
خیابان . روز . خارجی آقای قناعت به خیابان می رسد. نگاه میکند ؛ عبور و مرور ماشین و دوچرخه و طحاف و فروشندهی دوره گرد و دستفروش و غیره . آقای قناعت به هر طرف رو می کند زن را نمی بیند . به کوچهای سرک می کشد که در آن کسی نیست. لباسش را که به هم ریخته میتکاند و دوباره نگاهی با ناامیدی به این طرف و آن طرف میکند و به سمتی راه می افتد. عده ای از گذرندگان عکس جهت او به طرف محوطهی آتش سوزی میدوند و بعضی از دور با انگشت دود را نشان می دهند. یک چرخ دستی که روی آن تنور و دودکش هست از جلوی آقای قناعت رد می شود و حالا آقای قناعت آن……