دانلود رمان شاه خشت از پاییز کامل رایگان
ژانر رمان : عاشقانه
تعداد صفحات : ۳۰۳۸
خلاصه رمان:
پریناز دختری زیبا، در مسیر تنهایی و بیکسی، مجبور به کارهای بد میشود. روزگار پریناز را بر سر راه تاجری معروف و اصیل زاده از تبار قاجار میگذارد، فرهاد جهان بخش. مردی با ظاهری مقبول و تمایلاتی عجیب که…
قسمتی از داستان شاه خشت:
از کنار پریناز که گردن میکشید برای دیدن باغ رد شدم و با پنجه دست پشت گردنش را گرفتم، مثل گرفتن یک گربه فضول. -ولم کن، میگم گردنمو ول کن! -برو بالا ببینم، بجنب. از پله ها بالا میرفت پاکوبان و عصبی! خنده دار بود، این ادا و اطوار جدید. وارد اتاق شدو سریع به سمت بالکن رفت. در
اتاق را پشت سرم قفل کردم. _بیا اینجا ببینم، سرتو میندازی پایین هر سوراخی سرک میکشی؟ اینجا رو با اون طویله ای که بودی اشتباه نگیر بهت تأکید کردم که زندگی من قانون داره، ظاهراً متوجه نمیشی. با عصبانیت جلو آمد. _من مگه مریضم بیام وسط گندکاریای شما؟ خودم به اندازه خودم
مصیبت و فلاکت دارم. صدا اومد از توی باغ، هیچ کسم نبود رفتم ببینم صدای داد و فریاد از كجاس. بعد… تو… تو… زدى مخش و ترکوندی، آره؟! اصلاً تو کی هستی؟ هان؟ آخه کی به این راحتی آدم میکشه؟ به این و اون شلیک میکنه! خنده دار بود واقعاً مضحک. _وقتی با من حرف میزنی صدات بالا
نره وگرنه درآوردن زبونت از حلقوم برای من کاری نداره. _بله برای شما ظاهراً هیچ مانعی وجود نداره، انگار تگزاسه با تفنگ راه افتادی بنگ بنگ… نمیدانم این حجم از شجاعت و شاید «خریت» از کجا در کالبدش حلول میکرد. _تا پریروز که روش های برخوردی من باعث مباهات میشد. اون یارو کی بود؟