رمان اولین مرگ اثر مبینا حاج سعید لینک مستقیم دانلود فایل PDF – ویرایش جدید + سازگار با همه گوشی ها
سرگرد ماهر از سازمان نیروی انتظامی، در یک تصادف غیرعمد جان خود را از دست میدهد؛ حداقل این چیزی است که همه فکر میکنند، اما حقیقت بسیار پیچیدهتر از این است. سرگردی که دیروز مُرده اعلام شد، امروز به رئیس باندی خطرناک تبدیل شده که هدفی بزرگ و مهم را دنبال میکند، اما… سخنی از نویسنده: این رمان درباره زندگیهایی است که پر از پیچیدگی و گرههای درهمتنیده است. با صبوری پیش بروید؛ چراکه تمام گرهها تا پایان داستان، یکبهیک باز خواهند شد.
تخصص سیاوش توی آیتی بود و اطلاعات های کامپیوتری باندها رو سرقت میکرد. بیشتر کارهای عملی، نشست و برخاست با باندهای مختلف و همچنین شریف، جزو کارهای من بود. اطلاعات جمع میکردم، به سرهنگ میرسوندم و قدم بعدی رو دریافت میکردم. سیاوش بین همه به عنوان دست راست من شناخته شده بود و نیاز افراد جذب میکرد. توی پارک ها و مکان های شلوغ مینشست و ادای دخترهای شکست عشقی خورده رو در میآورد تا دخترها رو سمت خودش جذب کنه و وارد باند کنه. اینجوری نجاتشون میداد و از لجن بیرونشون میکشوند.
اون ها که خلافکار واقعی ندیده بودن و نمیدونستن خلافکارها ممکنه تا چه حد بیوجدان باشن، فکر میکردن اومدن توی یه باند و قراره خفن بشن و از اون زندگی فلاکتبار خلاص بشن اما در اصل ما بودیم که از نابودی نجاتشون میدادیم! البته بیشتر این کارها رو توی ایران انجام میدادیم تا هم افراد جذب کنیم، هم نجاتشون بدیم. الان هم همین بود ولی اینجا محتاط تر بودن. لباس هایی رو که برای مهمونی آماده کرده بودم و روی تخت انداخته بودم، برداشتم. جلوم گرفتمش و بهش نگاه کردم. یه لباس مشکی بلند که از شونه هاش تا روی مچ دستم حالت تور داشت و روشون قلب و پروانه ی مشکی کار شده بود؛ ساده و پوشیده.
بعد از اینکه لباس رو پوشیدم، یه آرایش ملایم مشکی هم روی صورتم نشوندم. حوصله آرایشگر و این چرت و پرت ها رو نداشتم، اومده بودم ماموریت، خاله بازی که نیومده بودم! اسلحه ام رو از توی کشو برداشتم؛ اسلحه ی خاص و نقرهای خودم! این اولین اسلحه ای بود که به دست گرفتم. از اون موقع تا به حال، با خودم دارمش؛ البته به علاوه ی چاقوی ضامنداری که همیشه همراهم بود. با پوزخند یه جایی از لباس بلندم، توی جیب مخفی که زیر لباس قرار داشت و معلوم نبود، جا ساز کردم. باید همیشه محتاطانه عمل میکردم؛ همین بود که بهم قدرت میداد، احتیاط!
در اتاق رو باز کردم و با آرامش راهرو رو طی کردم و از پله ها پایین اومدم. کلافه چشم هام رو از جمعیت زیاد گردوندم. از شلوغی خوشم نمیاومد؛ شلوغی ها جاهایی بودن که مردم بیرحمانه با حرف ها و کارهاشون روح بقیه رو آزار میدن! با دیدن من ساکت شدن و اکثرا بلند شدن. بی تفاوت چشم ازشون گرفتم و به سمت میز بزرگی که وسط سالن قرار داشت و چند نفر زن و مرد دورش نشسته بودن، نزدیک شدم. چشمم به نیاز خورد که به سختی جمعیت رو کنار میزد تا به سمتم بیاد. ابرویی بالا انداختم و ایستادم تا بهم برسه. بالاخره تلاشش نتیجه داد، کنارم ایستاد و همقدمم راه افتاد.