رمان تلاطم آبی یک رویا اثر سحر مهدی زاده لینک مستقیم دانلود فایل PDF – ویرایش جدید + سازگار با همه گوشی ها
دریای پرتلاطم زندگی دو آدم؛ اولی پسری که داغدیدهی گلی است که بخاطر اشتباه او پرپر شد و او فرصتی برای جبران اشتباهش نداشت. دیگری دختری بیپناه و زخم خورده از بازی روزگار که در یک نیمه شب بارانی، بخاطر یک اتفاق، بر دنیای پر انتقام پسری شیر صفت سقوط میکند. عشق برای این دو زندگی پلی میشود برای عبور از تلاطم بی وقفهی دریای حوادث تا رسیدن به رویای آبی آرامش.
به عروس بی ذوق توی آینه خیره بودم. مگه نباید این روز بهترین روزم باشه؟ لباس عروسی که موقع خریدنش فقط سر تکون دادم و مال من شده…نقش من تو این عروسی حتی از نقش کسی که با ماشین از جلوی باغ میگذره هم پوچ تره!! حرفای بابامم که تو سرم رژه میرن بیشتر باعث ضعف اعصابم میشه… -بابا من نمیخوام با این پسره ازدواج کنم من اصلا اینو دوس ندارم. دوس داشتنم به کنار، من بجز اینکه پسر دوست صمیمیته چیزی ازش نمیدونم، چرا داری مجبورم میکنی؟ بخاطر یه پسر که تو خیابون ازم آدرس پرسید داری بزرگش میکنی!!؟ از ترس اینکه مردم بفهمن چی میگن؟ من که میدونم این حرفارو کی تو گو ِشت خونده.
ولی انگار آب تو هاون میکوبیدم و بابام سعی میکرد بهم بفهمونه که “بعد ازدواج هم علاقه تشکیل میشه همه که اولش عاشق نشدن ، نگا به گذشته من ومادرت بکن درسته همو انتخاب کردیم ولی از خیلی چیزا گذشتیم نمیخوام بعدا پشیمون بشی من صلاحتو میخوام ، این پسره هم که میگی اسم داره و قراره شوهرت بشه، من عین چشمام به امیر اعتماد دارم”. و با یه من اخم روشو بر می گردوندم. آخرشم حرفشو داره ب کرسی مینشونه، ولی این منم که میبینم امیر فقط ظاهر سازیه! دخترای بی شمار توی گوشیش و تلفنای مشکوکش هم علت این اطمینانمه، یه دخترباز که اصرار داره عاشقمه.
گاهی حس میکنم بهترین راهو دوستم جلو پام گذاشته، روزی که با شوخی بهم گفت فرار کن و خودش غش غش خندید ولی وقتی با جدیت فکر کردنمو دید، گفت که از این دیوونه بازیا درنیارم و حتما در مورد امیر اشتباه میکنم. ولی من الان میخوام همون حرف شوخ رو جدی بگیرم چون تنها راهو همین میبینم. ساعت داشت به نه نزدیک میشد و صدای تیک تاکش مثل ناقوس مرگ میموند برام. هنوزم دو دل بودم، هرچی نباشه عاشق بابامم ولی از طرفی زیر بار ازدواج زوری با کسی که نمیخوامش هم نمیرفتم…نمیتونستم که برم.
دلم داشت از جاش درمیومد و از استرس حالت تهوع داشتم، فکر اینکه برم و بابامو بین این همه آدم با حالتی سرافکنده تنها بذارم داشت نابودم میکرد ولی چاره ای نداشتم. من نمیخواستم و نمیذاشتم آیندمو اینجوری خراب کنن؛ حتی اگه قرار بود خراب شه ترجیح میدادم با دستای خودم خرابش کنم نه دستای بقیه. رفت و آمدا تو اتاق زیاد شده بود و من تو فکر این بودم ک چجوری قراره فرار کنم که هیشکی نبینتم.. که اگه کسی می فهمید واویلا میشد، نه تنها از دست بابام بلکه از دست اون امیر نکبتم نمیتونستم خلاص شم.