رمان دونی
دانلود رمان جدید رایگان
رمان دونی
رمان فاتح

کتاب رمان فاتح (جلد اول: سُنت‌شکن) اثر کوثر ناولیست (نویسنده انجمن رمانبوک) لینک مستقیم دانلود فایل PDF – ویرایش جدید + سازگار با همه گوشی ها

شهرزاد و امیر عاشقانه‌ یکدیگر را دوست دارند. اما با فرار باران؛ دخترعموی امیر به همراه بنیامین عموی شهرزاد؛ پای شاهان که برادر باران است و از قضا وکیل ماهری است به قصه باز می‌شود، شاهان که طبق رسمی خانوادگی در شرف ازدواج با دختر عمویش بانو؛ یعنی خواهر امیر است، در راه پیدا کردن خواهرش؛ شهرزاد را در عمارت پدربزرگش اسیر می‌کند …

تکه ای از داستان فاتح

صدای تلفنش در سرش می‌پیچد و پلک‌هایش را از هم فاصله می‌دهم. پلک‌هایش مانند آهن ربا به سمت هم کشیده می‌شوند و مشخص بود برای یک لحظه خواب پرپر می‌زدند. به دنبال تلفنش می‌گردد و زیر کمرش پیداش می‌کند. پس اینجا بوده فکر می‌کرد تلفنش را گم کرده اما انگار در عالم گیجی آن را روی تخت پرت کرده بود و از یاد برده بود. نگاهی به بانو که از صدای تلفن بیدار شده بود می‌کند. او هم دست کمی از او نداشت و برای یک لحظه خواب جان می‌کند. اصلاً چند ساعت گذشته بود؟ نگاه به صفحه‌ی تلفنش می‌کند، هشت صبح؛ فقط دو ساعت خوابیده بودند. با دیدن اسم شاهان فقط یک چیز به ذهنش می‌آید، تماس

را وصل می‌کند و قبل از آن که شاهان چیزی بگوید پیش دستی می‌کند و می‌گوید: زنده باد زیور. صدای عصبی شاهان در لاله‌ی گوشش نفوذ می‌کند‌. -فقط بگو چرا؟ ماهان خونسرد و بی تفاوت جواب می‌دهد: چون دختره بدبخت ربطی به قضیه نداشت. شاهان بی طاقت می‌غرد: اون دختر… ماهان بی خیال حرفش را قطع می‌کند. -اصلاً می‌گیم کار عموشه به اون چه؟ مگه زمان قاجاره شاهان؟ می‌خواستی تا آخرعمر اونجا نگهش داری؟ مکالمه‌اش حس کنجکاوی بانو را بیدار می‌کند و ابروهایش را به هم گره می‌دهد. شاهان به خشکی و با صدایی شاکی می‌گوید: بيا عمارت كبير بابا خواستتت. -اومدم. شاهان قطع می‌کند ماهان به

صفحه‌ی تلفن خیره می‌شود به همین راحتی قطع کرد؟ خب که چه؟ کارش درست بود و بابتش پشیمان نبود همانطور که به شهرزاد گفت نهایت خرجش یک بلیط برگشت به انگلستان بود. -چه خبره؟ سرش را به سمت بانو می‌چرخاند نفسش را آزاد می‌کند و جواب می‌دهد: شهرزاد رو فراری دادم. ابروهای بانو بالا می‌پرند و چشمانش گشاد می‌شوند، هم برق از سرش می‌پرد و هم خواب. -چی؟ کی؟ چطور؟ -دیشب داداشش رو بهونه کردیم گفتیم باید بره بیمارستان اسفندیارم ماشین داد گفت: برين. بانو ابروهایش را به هم جفت می‌کند و به فکر فرو می‌رود. اما او که تمام شب پیشش بود! -اما ولى… دیشب که پیش من بودی! ماهان در جایش می‌نشیند …

این رمان را از طریق رمان بوک دانلود کنید: رمان فاتح

  • اشتراک گذاری
اگر نویسنده این کتاب هستید و درخواست حذف آن را دارید
  • admin
  • 385 بازدید
  • برچسب ها:
موضوعات
ورود کاربران

آرشیو نویسندگان
تبلیغات متنی
درباره سایت
توضیح کوتاه درباره سایت
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " رمان دونی " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.