کتاب رمان کمینگاه خطر: ماجراهای هرکول پوآرو، کارآگاه خصوصی اثر آگاتا کریستی لینک مستقیم دانلود فایل PDF – ویرایش جدید + سازگار با همه گوشی ها
به نظر میرسد که قاتلی مصمم، زنی جوان را که به تازگی از چندین اتفاق تهدیدآمیز جان سالم به در برده، هدف خود قرار داده است. و حالا این وظیفهی هرکول پوآرو است که جان او را نجات دهد. پوآرو در حالی که تعطیلات را سپری میکند، با زنی جوان و زیبا به نام نیک باکلی آشنا میشود و شنیدن توصیفات این زن دربارهی «رویاروییهای تصادفیاش با مرگ»، او را عمیقا به فکر فرو میبرد. نیک برای پوآرو تعریف میکند که ابتدا ترمز ماشینش از کار افتاد، سپس در مسیری ساحلی، تخته سنگی به فاصلهی چند اینچی او به زمین پرتاب شد، و بعد از آن نیز، یک تابلوی نقاشی سقوط کرد و چیزی نمانده بود که او را در تختخواب له کند. بنابراین زمانی که پوآرو جای گلولهای را بر روی کلاه نیک پیدا میکند، درمییابد که این دختر به کمک او نیاز دارد. آیا پوآرو میتواند قبل از این که قاتل به هدفش برسد، هویت او را آشکار سازد؟ …
تکه ای از داستان کمینگاه خطر
به محض آنکه به جاده رسیدیم گفتم: پوارو یک چیز هست که فکر میکنم باید بدانی. -چی، دوست من برایش مسئله اتومبیل را از زبان خانم رایس گفتم. -عجب! جالب است بله. البته بعضی آدمها هستند که خودپرست و هیستریکاند، میخواهند با جستن از مرگ نظر دیگران را به خودشان جلب کنند و داستانهای عجیب و غریبی برای آدم تعریف میکنند که هرگز اتفاق نیفتاده! بله، این نوع آدمها، خیلیها این را میدانند اینها حتی بلاهای زیادی سر خودشان میآورند تا دروغشان راست جلوه کند. -فکر نمیکنی که… -که مادموازل نیک هم یکی از این جور آدم هاست؟ نه، اصلاً. خودت که دیدی چقدر سخت به او قبولاندیم که در خطر است.
و تا آن آخر هم مسخره بازی در میآورد و تظاهر میکرد که باور نکرده است. این دخترک مال نسل خودش است. با این همه جالب است… حرف مادام رایس را میگویم. چرا باید این حرف را بزند؟ حتی اگر راست هم باشد، چرا گفته؟ لازم نبود… میشود گفت بیظرافتی کرده. گفتم: بله حق با توست یک دفعه قضیه را کشید وسط، من که نفهمیدم چه دلیلی داشت. -عجیب است بله، عجیب است واقعیتهای کوچکی که عجیباند، دوست دارم سر و کله همهشان پیدا شود مهماند. راه را نشانمان میدهند. -راه… راه کجا؟ -دستت را روی نقطه ضعف گذاشتی هستینگز نازنین من کجا؟ راستی کجا؟ متأسفانه تا به آنجا برسیم، نمیدانیم. گفتم: بگو
ببینم پوارو چرا اصرار کردی دختر عمویش را بیاورد پیش خودش؟ پوارو ایستادو انگشت اشارهاش را با هیجان به طرفم تکان داد. فریاد زد: فکر کن هستینگز فقط برای یک لحظه فکر کن که چقدر دست و بالمان بسته است چطور فلج شدهایم وقتی جنایتی اتفاق افتاده باشد، دنبال قاتل گشتن خیلی آسان است یا دست کم برای آدمی با تواناییهای من آسان است. قاتل با ارتکاب جنایت به اصطلاح امضایش را پای آن میگذارد. اما اینجا که جنایتی رخ نداده و علاوه بر آن نمیخواهیم که جنایتی هم رخ دهد. تعقیب و ردیابی جنایت قبل از وقوع… آن واقعاً خیلی خیلی دشوار است. هدف اول ما چیست؟ امنیت مادموازل و این کار سادهای نیست …
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " رمان دونی " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.