رمان دونی
دانلود رمان جدید رایگان
رمان دونی
رمان باورم شکست

کتاب رمان باورم شکست اثر mina.n لینک مستقیم دانلود فایل PDF – ویرایش جدید + سازگار با همه گوشی ها

قصه‌ی زندگی‌اش کلافی بود سر درگم! زندگی‌اش گاهی با نبودن ها چنان به سیاهی می‌نمود که حتی انتخاب اسمش را هم عادلانه می‌دانست. یلدا دخترکی آرام که زندگی‌اش دستخوش تغییراتی می‌شود که روحش را متلاطم می‌کند و ساحل زندگی‌اش را نا آرام، گاهی با بودن کسی آرامش از دست رفته همچون قاصدکی نرم بر دل می‌نشیند و جسم و جانت را احیا می‌کند اما …

تکه ای از داستان باورم شکست

-داری جایی میری یلدا جان؟ با تکانی که خان جون وارد کرد از خیال بیرون آمد و نگاه گیجش را به حاج خانم شریفی داد. اما هنوز کلمه‌ای از دهانش بیرون نیامده بود که عمه مونس به دادش رسید. -داره میره دنبال پدر جونش. -به سلامتی چشمتون روشن. زنده باشیدی گفت و تکانی به یلدا داد تا از فکر و خیالاتش بیرون بیاید و کم کم راهی شود. -با اجازه ی شما از خدمتتون مرخص میشم. -خدا پشت و پناهت. این را گفت و از جایش برخاست و خان جون هم با اجازه‌ای گفت و دنبالش روانه شد. -عروسک؟ اگر می‌گفت می‌میرد برای این زن دروغ گفته بود؟ -الهی قربونتون برم چیز مهمی نیست. مهم نبود که این همه سال دنبالت نبود. سرش را پایین انداخت و سکوت کرد. -من نباشم تا غمت رو ببینم مادر.

-خان جون دلم برای مامان و بابام تنگ شده. سرش که به شانه‌های خان جون نشست اشکش روان شد. دلش به حال خودش سوخت و سرش پر شد از چراهایی که جوابی برایشان نداشت. بودن‌های خان جون و پدر جون و عمه مونس پر از اطمینان خاطر بود اما پدر و مادر چیزی دیگری بود. هر چقدر محبت بی‌غل و غش آخر ترحم نهفته جان به سرت می‌کرد. دلش، دل دل می‌کرد تا زمزمه کند این دو اسم مقدس را، اما زبان در کام کشید تا آزار ندهد بیش از این. -بهتره برم وگرنه دیر میشه. -لازم نکرده با این حال. -من خوبم. اجازه‌ی حرف دیگری را نداد و به سرعت از در خارج شد و خان جون را در حسرت و افسوس تنها گذاشت.

سردی هوا لرزی به تنش نشاند و به قدم‌هایش سرعت داد. سریع خود را به ماشین رساند و سوار شد گرمای اتاقک حس خوشایندی را به تنش تزریق کرد. بسم اللهی گفت و حرکت کرد. ذهنش خسته بود و نا آرام چشمش به جاده بود و ذهنش درگذشته. اصلاً چرا قسمتش این شد؟ محبت‌های ریزو درشت اطرافیانش هیچ وقت نتوانست جای خالی علی و فهیمه را پر کند. مگر نه اینکه پدر سایه‌ی سر بود پس چرا سایه‌ی پدر جون راضی‌اش نمی‌کرد؟ مگر نه اینکه محبت مادر بی دریغ و بی‌چشم داشت بود، پس چرا محبت‌های خان جون… لعنتی‌ای به قدر نشناسیش فرستاد و افکار مزاحم و مسموش را به عقب هل داد. هی عصیان می‌کرد و …

این رمان را از طریق رمان بوک دانلود کنید: رمان باورم شکست

  • اشتراک گذاری
اگر نویسنده این کتاب هستید و درخواست حذف آن را دارید
  • admin
  • 352 بازدید
  • برچسب ها:
موضوعات
ورود کاربران

آرشیو نویسندگان
تبلیغات متنی
درباره سایت
توضیح کوتاه درباره سایت
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " رمان دونی " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.