دانلود رمان ۳۶۵ روز دیگر اثر پرتو فرهمند به صورت فایل PDF قابل اجرا در اندروید و آیفون با ویرایش جدید و لینک مستقیم رایگان
وقتی که لائورا برای اولین بار بعد از بستن چشمهایش در محل اقامت فرناندو ماتوس چشمانش را باز کرد، دید که توسط لوله هایی که به بدنش چسیبده احاطه شده و ده ها صفحه نمایشگر عملکرد جسمش را زیر نظر دارند، چشمهایش تار میدید و حس میکرد به زودی دچار حمله عصبی میشود یکی از دستگاه ها به طور وحشتناکی شروع به بوق زدن کرد …
خلاصه رمان ۳۶۵ روز دیگر
چشمامو بستم تا شاید بهتر بتونم خاطرات رو به یاد بیارم. همه رفتن و مارو تنها گذاشتن… بهت نزدیک شدم… یادمه سردرد خیلی بدی داشتم.. و دیگه هیچی به یاد نمیاوردم عذرخواهانه شونه بالا انداختم و نگاهش کردم از درون حرص میخورد و جوش میزد کل اوضاع و یادآوریش باعث شد که احساس گناه و عذاب وجدان کنه طاقت تحملش رو نداشت درحالی که مشتهاش رو گره میکرد بلند شد و با خشم توی اتاق شروع به قدم زدن کرد. قفسه سینهش با سرعت دیوانه واری بالا و پایین میرفت. -فلاویو. اون.. اون اول به فرناندو شلیک کرد و بعدش به مارسلو شلیک کرد. با شنیدن این جمله حس کردم اتاق داره دور سرم میچرخه و خوشبختانه
ماسیمو ادامه داد اما تیر دومش خطا رفت و به مارسلو نخورد. آه بلندی از سر آسودگی از سینه ام بیرون اومد و وقتی ماسیمو با تعجب بهم نگاه کرد وانمود کردم که بخاطر درد توی قفسه سینه ام آه کشیدم و اون ادامه داد: اون کچل عوضی به فلاویو شلیک کرد، یا حداقل اینطور فکر میکرد چون بدنش پشت میز افتاد و خون کف اتاق جاری شدو بعد تو حالت بدتر شد. دوباره حرفاشو متوقف کرد و انگشتاشو انقدر محکم توی کف دستش فشار میداد که بند انگشتاش سفید شده بود. میخواستم بگیرمت و بهت کمک کنم که اون دوباره تیراندازی کرد. چشمام مثل نعلبکی گشاد شد و نتونستم نفس بکشم و چیزی بگم حتما وحشتناک به نظر میرسیدم چون
ماسیمو سریعا به طرفم اومد، موهامو نوازش کرد و مانیتورها رو برسی کرد. شوکه شده بودم ناچو چطور تونست به من شلیک کنه؟ نمیتونستم درکش کنم. وقتی که یکی از دستگاه شروع به سر و صدا کردن کرد ماسیمو غر زد: بخاطر همین بود که نمیخواستم راجع بهش باهات حرف بزنم. پرستار به داخل اتاق دوید و پزشک ها هم دنبالش اومدن غوغایی در اطرافم برپا شد و تزریق دیگه ای داخل آنژیوکتی که به دستم متصل بود، انجام شد . این بار خوابم نبرد ولی آروم شدم احساس سرزندگی بهم داد طوری که انگار همه چیز رو میبینم و میفهمم. به طرز عجیبی بهم احساس خوبی داده بود. احساس میکردم یه گل نیلوفرم که روی آب دریاچه شناورم …
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " رمان دونی " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.