دانلود کتاب حرف بزنم یا نزنم از عزیز نسین با لینک مستقیم
دانلود کتاب حرف بزنم یا نزنم از عزیز نسین کامل رایگان
ژانر کتاب: طنز
تعداد صفحات: 189
خلاصه کتاب:
کتاب «حرف بزنم یا نزنم» مجموعه داستانی از عزیز نسین، نویسنده اهل ترکیه است. این کتاب اولین بار در سال 1967 منتشر شد و یکی از پرفروش ترین کتاب های این نویسنده است که با ترجمه های زیادی در سراسر جهان به فروش می رسد. این کتاب با ترجمه ثمین باغچه بان در 240 صفحه توسط انتشارات نگاه در سال 1396 در ایران منتشر شده است. عزیز نسین لحنی طنز دارد و داستان هایش واقع گرایانه است. اگرچه خواندن هر داستانی از نسین از نظر شباهت فضایی به ایران می تواند برای خوانندگان فارسی زبان ملموس تر و قابل درک تر باشد. فضای نوشته های عزیز نسین با مردم و جامعه گره خورده است. او در داستان هایش از طیف وسیع تری از افراد استفاده می کند و ضمن خنداندن مخاطب، لایه های غمگین و واقعی جامعه را به آنها معرفی می کند.
قسمتی از کتاب حرف بزنم یا نزنم :
حالا نوبت من است
سر چهارراه اگر سوزن میانداختی به زمین نمی افتاد شلوغ بود مردم از سر و کول هم بالا میرفتند. همه در کمین تاکسی بودند. تاکسی ها می آمدند و میگذشتند مردم به دنبال تاکسی به چپ و راست و بالا و پایین میدویدند التماس و خواهش میکردند: میدون فلان میخوره؟
– خیابون فلان میخوره؟ مستقیم میخوره؟
اما راننده تاکسی حتی کسر شانش میشد که سرش را بلند کند و بگوید «نه» نیش ترمز مختصری و پس از آن گاز…. لبخندی بفهمی نفهمی در تمام اجزای صورت راننده های تاکسی خوانده میشد. مثل اینکه از چیزی دلشان خنک میشد. راننده همین تاکسی که الان گذشت مثل اینکه در دلش میگفت:
ه دلم خنک دلم خنک… یادته منو چقد پشت میز ادارمات معطل کردی؟… اصلاً کسر شانت بود سر تو بلند کنی بپرسی که دردم چیه… دلم خنک، مگه تو نبودی که به حلقه لاستیکو ۱۵۰۰ لیره بهم فروختی؟ مگه تو نیستی که مالیات تاکسی رو روزی به دفه بالا میبری؟… حالام نوبت منه اونقد وایسا که زیر يات علف سبز شه… هی سگدو بزن که تاکسی گیرت بیاد…. دلم خنک… فرصتی دست راننده تاکسی افتاده بود تا تمام دق دلیهایش را سر این مردم بیچاره که اصلاً آنها را نمیشناخت خالی کند من مثل اینکه صدای ذهنش را به خوبی میشنیدم که میگفت دلم خنک دلم خنک… حالام نوبت منه….
*
عده ای جلو میز آقای کارمند دولت ایستاده اند و منتظرند که حضرتشان سری بلند کنند و نگاهی به نگاهشان بیندازند اما کارمند عبوس، سرش را از روی میز و اوراقی که روی میز ولو است بلند نمیکند و نیم نگاهی هم به روی مراجعانی که پشت میزش جمع شده اند نمیکند. همه التماس و خواهش میکنند:
جناب آقا…
– حضرت آقا …
– این پرونده بنده
فقط به امضا …
– شماره و تاریخش
اما کوچکترین صدایی از آقای کارمند شنیده نمیشود اصلاً مثل اینکه صدایی نمیشنود تا جوابی بدهد در کنج لبهای ،عبوسش لبخندی بفهمی نفهمی نشسته است. چیزی را که در دلش میگوید به خوبی میشنوم. او هم در دلش میگوید دلم خنک… من منتظر همین روز بودم… کی گفته من با این حقوق بخور و نمیر صبح تا شب کار کنم و شما همهش ول بگردین و خوش باشین؟
کی گفته من صبح تا شب جون بکنم و شما بخورین و بگردین؟… حالام نوبت منه انقدر واسین که جونتون دراد، دلم خنک…. مغازه پر از مشتری است همه خواهش و التماس کنان میپرسند چیز دارید؟… چیز چنده؟
کاسب کیفور و سرحال است. زیر لبی چیزهایی میگوید اما حرفش مفهوم نیست بدتر از همه اینکه یا روی پا انداخته و حاضر نیست از جایش جم بخورد چیزی را که در دلش میگوید به خوبی میشنوم دلم خنک.. حالام نوبت منه… او هم تمام دق دلیهایش را سر این مردمی که اصلاً با آنها آشنایی ندارد، خالی میکند.