راستش این داستان دیگه راجع به فلسفه و این چیزا نیست، راجع به خدا نیست، راجع به اون چیزیه که برای من خدا بود .اینم می تونه یک فلسفه باشه، فلسفه ی عشق، یک عشق خیلی طولانی، یک عشق پاک کهیک سال و نیم از اون می گذره؛ آری شاید بخندی، یک سال و نیم که طولانی نیست !ولی برای من خیلیطولانی بود خیلی.راستش بحث یک جورایی زمان هم هست که کشنده ی هر چیزه .یاد شکسپیر افتادم واون قطعه ی ادبیش راجع به زمان:زمانی که همه چیز را به ما داد، بعد از یک مدت همه چیز را از ما خواهد گرفت.خیلی بی انصافیه که همه چیز رو بندازم تقصیر زمان، من و معشوق هم کم مقصرنبودیم؛ حتی بقیه، دوستان و آشنایان و فامیل و همکارا؛ حتی رهگذرای توی خیابون !…دوست داشتم دادگاهی بر پا می شد و همه روتواون محاکمه می کردند، ولی اونقدرها هم فکر خوبی نیست؛ چون متهم ردیف اولش خو….