رمانی جذاب برای اندروید و آیفون: “ستم” اثر هاله بخت یار را با ویرایش جدید و به صورت فایل PDF رایگان دانلود کنید
آمین رستگار، خلبان سیسالهی ایرلاین آلمانی، به دلیل بیماری پدرش مجبور به بازگشت به ایران و ساماندهی کسبوکار خانوادگی میشود. اما آشنایی او با سوگل، کارمند جوان شرکت، همه چیز را تغییر میدهد. سوگل که از سوی همسر معتادش مورد آزار قرار گرفته، درگیر اتفاقی میشود که تمام آزارها به پای آمین نوشته میشود. در همین حال، زندگی این دو با دو مجرم تحت تعقیب، سورن و ساینا، گره میخورد. این زوج پس از سه سال، خطر دستگیری را به جان میخرند تا برای هدفی مهم به ایران بازگردند…
پرده ای از رمان ستم
تحمل این داغ داغ آن تعداد آدمهایی که نمیشناختمشان اما انگار از هر آشنایی آشناتراند دارد جانم را می گیرد.
کاش از این درد بمیرم خدا
ا امين؟
صدایش مرا از عالم مرگ بیرون می کشاند… صدایش برم می گرداند به حال طوری سر بلند میکنم که گردنم صدا می.دهد با دیدن او که نیم خیز شده و در آن نور کم با چشمانی که برق اشک دارند نگاهم می کند، سریع بلند میشوم
_جانم؟ جانم خوبی؟ آره؟
چانه اش شروع به لرزیدن میکند
– آمین… خودتی؟
باور نمی کند؟ باور نمیکند که زنده باشم… کاش باورش درست بود کاش زنده نبودم… کاش میان آن مسافران بی جان خودمم میمردم.
بغضش می شکند و دل من طاقت از کف می دهد. جلو می روم و بی طاقت اما با احتیاط در آغوشش میکشم و او محکم پیراهنم را در
مشتش می گیرد و زار میزند
– خودتی… خودتی… زنده ای!
روی موهایش را میبوسم و در دل نجوا میکنم “متاسفانه” اما زبانم به گفتن چنین حرفی به سوگل بد حالم نمی چرخد
زنده م… کنارتم… همیشه کنارتم
دستانش را دورم حلقه میکند و هق هق گریه اش جانم را می گیرد، من که… من که مردم آمین من از… از تصور اینکه دیگه نباشی… مردم سر بالا میگیرم تا اشکم نچکد… دستم پشت سرش را درست روی موهایش را قاب می گیرد
لعنت به من…
ناگهان انگار که چیزی یادش می،آید عقب میکشد و نی نی چشمانش وحشت زده در چشمانم میرقصند
_آمین… آمین بچه ما
دلم می رود برای آن حس مادرانه ی نگاهش و همزمان آتش میگیرد. دستانم را روی شانه های نحیفش میگذارم و اطمینان میدهم
– کیانمهر حالش خوبه… خونه ست مامانم ازش مراقبت میکنه هر زمان دیگری که بود شاید واکنشش فرق می.کرد. شاید سرخ و سفید می شد از خجالت یا استرس میگرفت از روبرو شدن با خانواده ام… اما تنها نفس حبس شده اش را آسوده بیرون میفرستد و چیزی طول نمی کشد که لبهایش دوباره میلرزند و من حتی واکنش مادرم را لحظه ی دیدن سوگل به یاد ندارم آنقدری که حالم خراب بود و ترسیده بودم. مادرم درست لحظه ای به فرودگاه رسید که سوگل بی جان در آغوشم افتاده بود و من فریاد میزدم کمک وقتی که دکتر در بیمارستان گفت که سوگل خطر بدی را از سر گذرانده اما همه چیز تحت کنترل است بغضم و درست همان لحظه صدای گریه ی کیانمهر را شنیدم… در آغوش زنی شکسته بود که چهره اش آشنا به نظر میرسید اما به خاطر نمی آوردم که کجا دیدمش… خودش گفت که همسایه مان است و رو به مادرم کرد خدا پسر و عروستون رو بهتون بخشید و نوزاد را به آغوش مادرم داد و کمی بعد، تنها من مانده بودم و مادرم و نوزادی در آغوشش… من مانده بودم و هزار سوال در چشمان همچنان ترسیده ی او از ترس از دست دادن پسرش… و من تنها توانستم در آن لحظه بگویم که این نوزاد از خون من نیست اما مثل یک همخون برایم عزیز است و آن زن بیهوش در اتاق همان زنی که میگفتم عاشقش شدم و او دیگر چیزی نگفت… تنها چشمانش بی صدا باریدند و وقتی که نوزاد بی قراری کرد رفت و او را با خود برد. رفت تا شاید بغضهای از سر ترسش را در همان تخت خوابی که بوی پدرم را میداد .بشکند رفت تا شاید کیانمهر دوری مادرش را در خانه ای گرم و در آغوش او کمتر حس کند.
سوگل میان هق هق هایی که حالا تبدیل به نفسهایی بریده شده اند، به سختی کلمات را ادا میکند
تو… تو چطور… اون پرواز…
می دانم که چه میخواهد بگوید دلش را ندارد بپرسد که چطور در آن پرواز نبودم؟ چطور به او گفتم که برای پرواز میروم و همه چیز عوض شد؟ سخت ترین سوال عمرم را میپرسد و قلب من دوباره تیر میکشد
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " رمان دونی " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.