رمان شعله ور اثر ملانی هارلو لینک مستقیم دانلود فایل PDF – ویرایش جدید + سازگار با همه گوشی ها
-بابایی یه صدای کوچیک زمزمه کرد. کاملا بی حرکت دراز میکشم و چشمام رو بسته نگه می دارم هشدار گوشیم برای ساعت شیش و هنوز زنگ نخورده اما دخترام حداقل بیست دقیقه ست که بیدارن صدای حرف زدنشون رو از دیوار نازکی که اتاق من رو از اتاق اونا در آپارتمان ارزونم جدا میکنه شنیدم. الان دارن بازی مورد علاقه شون رو میکنن اینکه کنار تختم زمانی که خوابیدم بایستند و درباره م چرت و پرت بگن -بابایی صدا الان يكم بلندتر شده و متوجه شدم اون صدای دختر پنج سالهم، لوناست -صدای خرناس کشیدنت رو شنیدیم به پاسوم بازی ادامه میدم فقط محض یادآوری میگم من هیچ خرناس کوفتی ای نمی کشم. لونا بازی رو شروع میکنه: بابایی همیشه وقتی میخوابه خیلی بامزه میشه اینجور فکر نمی کنی؟ -آره. این هالی یه ، دختر هشت سالهم. از خودش چهرهای عبوسی در میاره و با دماغش وقتی نفس میکشه صداهای عجیبی در میاره -آره و اون خیلی پرموئه…
افکر میکنم اون بزرگتر از ایناست، اما نه اونقدر زیاد. همونجور که روی پاهام می ایستم زانوم صدا میده. باشه، بیا تشک ها رو بذاریم لونا گفت: فکر میکنم اون خوشگله. اوه اره؟ جاستین همونطور که داریم یکی از تشک های دوقلو رو میذاریم روی تخت لونا و مرتبش میکنیم به نگاه شیطون بهم می اندازه راسته؟ شونه بالا می اندازم و می چرخم تا دومی رو بردارم. فقط یک دقیقه دیدمش در حالی که . سعی میکردم متوجه اینکه چقدر شورتکش کوتاه بود نشم یا نگاهی به پوست برهنه زیر تاپ کراپش نندازم. هالی با اعتماد به نفس. گفت ،راسته، اون خیلی خوشگله. لونا در حالی که تماشامون میکرد که داریم تشکها رو میذاریم روی تختش گفت و حیوونا رو دوست داره ما میتونیم اینجا یک حیوون نیم اینجا یک خونگی داشته باشیم بابایی؟ نه.
دوروبر رو دنبال پلاستیک زباله ای که ملافه و پتوهاشون داخلش بود نگاه کردم؛ یعنی هنوز طبقه پایینند؟ چرا نه؟ هالی منو تا بیرون اتاق خواب و پایین پله ها دنبال کرد. تو گفتی آپارتمان قبلی اجازه حیوون خونگی نمیده اما این یکی میده. از کجا میدونی؟ چون وینی یک گربه داره اسمش پیگلته؛ و گربه ها خیلی تمیزن درباره ش خوندم – بهت گفتم هالزی ،پال ما نمیتونیم حیوون خونگی داشته باشیم چون من شیفته ای کاری بیست و چهار ساعته دارم هیچکس نیست تا بهش غذا بده. دوتا کیسه رو پای راه پله دیدم و یکیشون رو به اون دادم. اینو ببر بالا توی اتاق خوابت شاید وینی وقتی تو خونه نیستی بتونه بهش غذا بده. اینو گفت و کیسه رو از پله ها کشید بالا نه. چرا نه؟ چون یه غریبه رو توی خونه مون نمیخوام.