رمان دونی
دانلود رمان جدید رایگان
رمان دونی
رمان به وقت مرگ

کتاب رمان به وقت مرگ اثر آوا موسوی لینک مستقیم دانلود فایل PDF – ویرایش جدید + سازگار با همه گوشی ها

همه چیز از یک غیبت ناگهانی شروع می‌شود! شروعی که شاید به خیلی از زندگی‌ها پایان بدهد. دختری که به اشتباه داخل این بازی هل داده می‌شود و زندگی ساده و آرامش دستخوش تغییرات خونباری می‌شود، ماهور برای زنده ماندن چاره‌ای ندارد، جز این که کنار آدم‌های بد بماند! حالا ماهور برای نجات دست و پا می‌زند تا بتواند در این میدان پر از خون دوام بیارود …

تکه ای از داستان به وقت مرگ

وارد اولین مغازه مانتو فروشی شدم. اکثر جنس هایش به خاطر تغییر فصل حراج خورده بودند و از آنجایی که من علاقه وافری به خریدن هودی داشتم، یک هودی به رنگ مشکی که پشت و جلویش ایموجی « »smailداشت، خریدم و بعد یک جین مام استایل یخی هم خریدم و اصلا هم یادم نبود که من آمده ام مانتو بخرم! آدامسم را در دهانم چرخاندم و از مغازه خارج شدم. خوبی اینجا این بود که چندین مغازه بزرگ در کنار هم وجود داشت و من اکثر مواقع اگر لباس می خواستم، از همینجا می خریدم. وارد مغازه کناری شدم و با یک دست کیسه های خریدم را گرفتم و با دست دیگرم بند کوله ام را گرفته بودم تا از روی شانه ام سر نخورد.

نگاهم را بین رگال ها چرخاندم. خب من در این حد هم پول در جیب نداشتم که بخواهم چنین مانتو های گران قیمتی بخرم. راه رفته را برگشتم و از فروشگاه خارج شدم. نفسی گرفتم و مچ دستم را بالا آوردم. به ساعتم خیره شدم. ساعت حدود یک بود. یک نگاه به کیسه های خریدم انداختم و یک نگاه دیگر به سه مغازه دیگر که هنوز داخلش نرفته بودم و در نهایت شانه بالا انداختم و زیر لب گفتم: _ دیگه حسش پرید. مانتو بمونه برای یه روز دیگه. کنار خیابان ایستادم و دستم را در هوا تکان دادم. حالا که هوس ولخرجی کرده بودم، حداقل تمام و کمال انجامش می دادم! سوار تاکسی شدم و از پنجره به بیرون خیره شدم.

هشت روز دیگر چهارشنبه سوری بود و من به شدت منتظر این روز بودم. از بس در خوابگاه و دانشگاه رژه رفته و فقط سرم را در کتاب و جزوه فرو کرده بودم، خسته شده بودم و دلم کمی هیجان می خواست. و بعد این فکر کردم که چه قدر هم که من شیفته درس خواندنم! درس می خواندم؛ اما نه به عنوان وظیفه. هر وقت حوصله اش را داشتم، سر درس می نشستم؛ اما با همان خواندن نصف و نیمه هم سر جلسه امتحان تا جایی که می شد، به بقیه می رساندم. کف دستم را به پیشانی ام کشیدم. باید یکی از همین روز ها قبل از این که همه اش تمام شود،کمی ترقه و وسیله آتش بازی می خریدم.

 روی نیمکت نشستم و خم شدم تا بتوانم بند های کتانی ام را ببندم. دستی به گردنم کشیدم. کم مانده بود از خستگی به دو نیم تقسیم شوم. زیپ سوییشرت ورزشی آبی رنگم که تا روی زانو بلند بود و من در بعضی مواقع از آن به عنوان مانتو استفاده می کردم را بالا کشیدم و شالم را روی سرم انداختم. _ ماهی. چرخیدم و به آوا که داشت رژ لبش را تمدید می کرد، خیره شدم. _ هوم؟ شالش را روی سرش مرتب کرد و گفت: _ من میخوام امروز برم بیرون یکم خرت و پرت بخرم، میای با هم بریم؟ دو روزی می شد که خودمان کلاس ها را تعطیل کرده بودیم و من هم تقریبا بیکار بودم. شانه بالا انداختم و سر تکان دادم.

  • اشتراک گذاری
خلاصه کتاب
همه چیز از یک غیبت ناگهانی شروع می‌شود! شروعی که شاید به خیلی از زندگی‌ها پایان بدهد. دختری که به اشتباه داخل این بازی هل داده می‌شود و زندگی ساده و آرامش دستخوش تغییرات خونباری می‌شود، ماهور برای زنده ماندن چاره‌ای ندارد، جز این که کنار آدم‌های بد بماند! حالا ماهور برای نجات دست و پا می‌زند تا بتواند در این میدان پر از خون دوام بیارود …
مشخصات کتاب
  • نام کتاب
    به وقت مرگ
  • ژانر
    عاشقانه، معمایی، جنایی
  • نویسنده
    آوا موسوی
  • صفحات
    968
خرید کتاب
40,000 تومان
دانلود بلافاصله پس از پرداخت
اگر نویسنده این کتاب هستید و درخواست حذف آن را دارید
  • admin
  • 467 بازدید
  • 40,000 تومان
  • برچسب ها:
موضوعات
ورود کاربران

آرشیو نویسندگان
تبلیغات متنی
درباره سایت
توضیح کوتاه درباره سایت
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " رمان دونی " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.