رمان قاب سوخته اثر پروانه قدیمی لینک مستقیم دانلود فایل PDF – ویرایش جدید + سازگار با همه گوشی ها
قربون خالهی خوبم برم همینکه شما خوشحالی به دنیا میارزه بذار حسودا چشماشون در بیاد مادرم با سینی شربت از آشپزخانه ی کوچک گوشه ی حال بیرون آمد سالن پذیرایی آنقدر کوچک بود که از اشپزخانه حرف های ما را به خوبی می شنید. کلا خانه ی کوچکمان طول و عرضش با ٤ یا ه قدم به انتها میرسید.
نگاه ذوق زده ی مادرم روی لب های خندانم ثابت ماند. اشک ذوق در چشمانش حلقه بست. از آن استرس ساعت پیش خبری نبود انگار با دیدن خاله او هم قوت قلب پیدا کرده بود تلاش میکرد جلوی سرازیر شدن اشک شوقش را بگیرد. با خوشحالی رو به خواهرش کرد و گفت: – سیما دیگه هیچ آرزویی توی دنیا ندارم همین که جانان موفق شد انگار دنیا رو بهم دادن حس میکنم
خدا بهم لبخند زده و مزد سختیام رو داده!
با همان لبخندی که طولانی ترین لبخند مادرم بود که در عمرم دیده بودم رو به من گفت -سربلندم کردی عزیز دلم دعای خیرم همیشه پشت عای خیرم همیشه سرته. سهیل اخمی کرد و گفت: – خاله انقدر لوسش نکن فردا کسی دختر لوست رو نمی گیره و روی دستت میمونه ببین هنوز هیچی نشده چیا به من میگه مامانم که هر چی این جادوگر میگه فقط میخنده لااقل شما پشت من باش با حیرت به سهیل که قیل و قال الکی به راه انداخته بود، قیل و قال الکي به راه انداخت نگاه کردم و غریدم – ا وا… خوبه خودت اول شروع کردی، حسودخان…