خودم نگاه میکنم میبینم همون نورای ضعیف چند سال پیشم بهواد که مشغول لقمه گرفتن برای من بود گفت: – ضعیف نیستید.. فقط یه دلیلی وجود داره که هر چند سال یا هر چند ماه یه بار، در این حد بهم میریزید. دلیلی که توی اون دفتر نوشته شده! به مامان نگاه کردم که نامحسوس رنگش پرید. واسه ماست مالی گفتم: – ولی نه به نظر من فشار کاره. مامان نورا شما چند ساله که کار میکنید؟ نفس عمیقی کشید و قدرشناسانه نگاهم کرد. گفت: – پنج سال بعد ازدواجم. رضا اول منو برد تو قسمت کارخونه شون، تا خیاطی کنم اما بعد به طراحی علاقه نشون دادم و بعدشم که اونقدر پیشرفت کردم، شدم رئیس ارشد قسمت طراح ها.
طرح ها همه باید از زیر ذربین من رد میشد و بعد تایید می رفت واسه دوخت و ارائه. خیلی خوب تونستم واسه سابقه شرکت موفقیت ایجاد کنم. بهواد تایید کرد و گفت: – الانم که مامان همه کاره شرکت و کارخونه ست. هیچ کاری بدون اجازه مامان انجام نمیشه. تیدا باورت میشه حتی بابا هم از مامان دستور میگیره؟ چشمام گرد شد. – واقعا؟ – آره، بابا اولش همه چیو زد به نام مامان، بعدم تموم پست و مقام رو واگذار کرد بهش. در واقع هم من هم بهروز و بابا از مامان دستور میگیریم. – چقدر جالب.. البته به مامان میخوره که چنین زن موفقی باشه حواسم به بهواد بود که یهو مامان با لحن بغضدار و چشمای پر اشکی گفت: – همیشه دلم میخواست یه دختر داشته باشم و اگه علاقه داشت، بکنمش بهترین طراح ایران.
طوری که تموم طرح هاش برند شه و خودم ازش حمایت کنم اما.. با دستاش صورتش پوشوند. باورم نمیشد چنین حرفی رو جلوی بهواد زده، اگه شک میکرد چی؟ اما بهواد کلا برداشت دیگه ای کرده بود. رفت مامان رو بغل کرد و سرشو بوسید. – دختر نداری ولی جاش منو بهروز و که داری، کم برات افتخار بودیم؟ مامان سرشو تکون داد و تایید کرد. صحنه زیبا و عرفانی ای بود. لبخند زدم و افتادم به جون ظرف ترشی. یه قاشق گنده تو دهنم گذاشتم که مامان هین بلندی کشید: – تیدا چه خبرته.. لب و لوچم آویزون شد. بهواد خندید و گفت: – بذار بخوره.. چند روزه ویار چیزای ترش میکنه مامان با لبخند گفت: – آره، منم خیلی ویار لواشک و چیزای ترش و اینا میکردم – سر من یا بهروز؟ شما که گفتین سر منو بهروز جعبه جعبه شیرینی و کیک میخوردید.