رمان دونی
دانلود رمان جدید رایگان
رمان دونی
رمان دل

رمان دل اثر سارا بانو لینک مستقیم دانلود فایل PDF – ویرایش جدید + سازگار با همه گوشی ها

راستین که شب خسته از کار در شرکت به خانه میرفت ناگهان دختری جلوی ماشینش را میگیرد و ازش تقاضای کمک میکند تا از ازدواج اجباری که قرار انجام شود نجاتش دهد …

خلاصه‌ رمان دل

تقریبا ساعت نزدیکای۹شب بود که مهموناش اومدن چنوتا جوون تقریبا هم سنش من توی آشپزخونه بودمو اونا نمیتونستن منو ببینن چنددقیقه ای گذشت که صدام کرد _هانا وسایل پذیرایی رو آماده کن و بیار چشمی گفتمو به سمت ودکاها رفتمو برشون داشتم حالم بهم میخورد اینا چطوری اینارو میخورن به سمتشو رفتمو به مهموناش تعارف کردم دوستاش بادیدنم شروع کردن حرف زدن جوووووون آقاراستین این خوشگله رو از کجا آوردی؟؟ خدایی خدمتکارته یا ماسرکاریم؟ راستین نخواستی بده به من پس اسمش راستینه آره حالا یادم اومد

_خوب حالا جمع کنین خودتونو وبادامه حرفش باسر بهم اشاره کردوگفت _تومیتونی بری واستراحت کنی تمیزکاری های خونه بمونه واسه فردا سری تکون دادم وسریع ازسون فاصله گرفتموبه سمت اتاقی که بهم داده بود رفتم صبح وقتی به آشپزخونه رفتم کُپ کردم خدای من این همه ظرف!! این همه ریخت وپاش ای وای ای وای من که میدونم ازقصد داری این کارو میکنی آقاراستین یه روزی بد کاراتو تلافی میکنم باصداش به خودم اومدم _منتظر چی هستی زودشروع کن به جمع کردنشون باتعجب نگاهش کردم که ادامه داد _چیه نکنه میخوای واست کُل َفت بگیرم!!!

تازه متوجع تیکش شدمو خودمو جمع کردم _میرم شرکت بهتره تابرمیگردم همه جای خونه برق بزنه واز خونه زد بیرون….. ازخونه بیرون زدمو به سمت شرکتم روندم کلی کارریخته بود سرمو ازطرفی هم اون اطلاعات لعنتی که پیش فلاحی بود وارد شرکت شدم منشی بادیدنم ازجابلند شدوسلام کرد که خیلی سردخشک بهش جوتب دادم وارد دفترم شدم داشتم کارارو بررسی میکردم که گوشیم زنگ خورد نگاهی بهش انداختم مامانم بود بهترین زنی که توزندگیم بود سریع تماسو وصل کردم +سلام مامان جان سلام پسرگلم حالت خوبه؟ +ممنون مامان چیزی شده؟ مگه باید چیزی بشه!!

زنگ زدم بهت خبربدم تاسه روزدیگه میایم دیدنت +جدی؟ تنهایی میای! ^نه برادرت رامتین و خواهرت رها وهمین طور لیلی هم بامن میان باشنیدن اسم لیلی انگار بهم دینامیت وصل کردن +لیلی چرا دیگه میاد پسرم اون یه اشتباهی کرد ولی الان پشیمونه اون دوستت داره نمیدونم چیشد بی هوا گفتم +من به دختردیگه ای علاقمندم ^خوب پس که این طور لازم شد حتما بیام ولی مامانوسط حرفم پرید ولی بی ولی سه روزدیگه میبینمت خداحافظ نفسمو کلافه دادم بیرون +خداحافظ خدایا این دیگه چه دردسری بود واسه خودم درست کردم حالا یه دختراز کجابیارم!!! توهمین فکرا بودم که تقه ای به درخورد.

  • اشتراک گذاری
خلاصه کتاب
راستین که شب خسته از کار در شرکت به خانه میرفت ناگهان دختری جلوی ماشینش را میگیرد و ازش تقاضای کمک میکند تا از ازدواج اجباری که قرار انجام شود نجاتش دهد ...
مشخصات کتاب
  • نام کتاب
    دل
  • ژانر
    عاشقانه، خشن، ازدواج اجباری
  • نویسنده
    سارا بانو
خرید کتاب
40,000 تومان
دانلود بلافاصله پس از پرداخت
اگر نویسنده این کتاب هستید و درخواست حذف آن را دارید
  • admin
  • 1,034 بازدید
  • 40,000 تومان
  • برچسب ها:
دیگر نوشته های
موضوعات
ورود کاربران

آرشیو نویسندگان
تبلیغات متنی
درباره سایت
توضیح کوتاه درباره سایت
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " رمان دونی " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.