رمان راز اثر معصومه سرلک لینک مستقیم دانلود فایل PDF – ویرایش جدید + سازگار با همه گوشی ها
قصه سه دختر است که همدیگر را خواهرانه دوست دارند، اما روزگار برای آنها خواب های بدی دیده، آیا آنها با دنیا یکی می شوند و راه بی وفایی پیش می گیرند؟؟؟؟ (در این رمان هیجان آنقدر زیاد است که از خواندنش دل نمی کنید، فقط کافی است خواندنش را شروع کنید) پایان خوش
او گلویش را رها می کند، دختر بخت برگشته شروع به سرفه کردن می کند، صدای سرفه های او قلب خواهریش را به اندوه می آورد، اما او برای این که حدیث متوجه حالش نشود،عصبی دستش را به طرف در دراز می کند، با صدایی بلند که غم و بغض در آن بیداد می کند: برو بیرون. حدیث می خواهد حرفی بزند، اما منصرف می شود و قصد دارد از اتاق بیرون برود که دیوانه ی دوست داشتنی گوشی و کیفش را برمی دارد را به طرفش می گیرد: بیا وسایلتو بگیر،نمی خوام هیچ یادگاری ازت داشته باشم،رفیق بی معرفت.
دختر ترسان برمی گردد و وسایلش را می گیرد،نگاهش در نگاه نفسش قفل می شود، او سعی می کند غم نگاهش را بپوشاند تا مهربانش از راز درونش با خبر نشود. او بعد از گرفتن وسایلش از خانه ی فرشته بیرون می رود. حدیث سوار بر ماشین ساشی بلندش هنزفری به گوش با باران صحبت می کند،غم و بغض در صدایش بیداد می کند: نترس من که گفتم بادمجون بم آفت نداره.
دختر نگران بر روی تختی در حیاط خانه ی جنوب شهری نشسته است، لیوان آب قندی در کنارش قرار دارد با گریه می گوید:تو که به جون سرم کردی، تو که پیش فرشته بودی، چرا جواب تلفن منو دادی؟ حدیث با گریه و هق هق صحبت می کند:چه می دونم.باران دارم می میرم، فرشته قاطی کرده بود، فرشته ی من که فقط دو تا بال کم داشت، باران دارم خفه میشم. باران من نمی تونم، می خوام همه چیزو بهش بگم،به خاطر خودم و تو نه، به خاطر خودش،باران داره وحشتناک میشه، باران من نمی خوام فرشتم تو آتیش انتقام بسوزه.
باران از حال بارانی او تحت تاثیر قرار گرفته است،اما آرامش را بر نگاهش سوار می کند: آروم باش قربونت برم،فرشته ها نمی سوزن،فرشته ها آسمونی ان. حدیث با گریه می گوید: باران اینا رو میگی دل منو خوش می کنی، باران من بچه نیستم با این قصه ها خوابم ببره.بیست و هشت سالمه. باران سعی می کند باز هم آرامشش را حفظ کند: خدا رو که قبول داری، بسپارش به خودش، اگه کاری نداری، بچه ها منتظرمن .مواظب خودت باش. -باشه خواهری خداحافظ.