کتاب رمان بل آمی اثر گی دو موپاسان لینک مستقیم دانلود فایل PDF – ویرایش جدید + سازگار با همه گوشی ها
داستان بل آمی دربارهی مردی است به نام ژرژ دوروا که پس از گذران سه سال در الجزایر در خدمت ارتش، به پاریس بازگشته است. پس از شش ماه کار به عنوان کارمند در پاریس، برخورد او با رفیق سابقش، فورستیه، وی را قادر می سازد تا حرفهی روزنامه نگاری را آغاز کند. از گزارشگری حوادث جزئی و اخبار ملایم، او به تدریج به مقام سردبیری میرسد. ژرژ دوروا در ابتدا موفقیت خود را مدیون همسر فورستیه، مادلن است که به او کمک میکند تا اولین مقالههای خود را بنویسد و هنگامی که بعدا شروع به نوشتن مقالات اصلی میکند ، او کمکش میکند تا به نوشتههایش حساسیت ببخشد. در همان زمان، این زن با استفاده از ارتباطات خود در میان سیاستمداران برجسته اطلاعات پشت پردهای را برای وی فراهم میکند که به او این امکان را میدهد تا به طور فعال در سیاست درگیر شود …
تکه ای از داستان بل آمی
ژرژ دوروا شب را بد خوابید بس که میل به دیدن مقالهی چاپ شدهاش او را به هیجان آورده بود. صبح زود بیدار شد و رفت توی کوچه و خیلی پیش از این که سروکلهی روزنامه فروشهای دوره گرد پیدا شود، از دکهای به دکهی دیگر سر زد. آن وقت رفت به ایستگاه راه آهن سن لازار جایی که میدانست روزنامهی لاوی فرانسز زودتر از محلهی او میرسد. چون هنوز خیلی زود بود توی پیاده رو پرسه زد. زن فروشندهی روزنامه را دید که آمد در شیشهای دکهاش را باز کرد، کمی بود بعد مردی را دید که دسته بزرگی روزنامهی تاشده روی سرش گذاشته و میآمد. دوید به طرف او ولی روزنامههای دیگری بود لوفیگارو لوژیل بلاس، لوگلوا، بونمان
و دو نشریهی صبح دیگر ولی از لاوی فرانسز خبری نبود. ترس برش داشت: اگر چاپ مقالهی خاطرات یک سرباز سوار نظام مأمور خدمت در افریقا را به فردا موکول کرده باشند چی؟ یا بر حسب تصادف در آخرین لحظه بابا والتر از آن خوشش نیامده باشد؟ وقتی برگشت به طرف دکه دید دارند روزنامه را مردم میخرند، بی آنکه او متوجه رسیدن آن شده باشد دوید جلو و پس از انداختن سه سو روی بساط جلو دکه، یک شماره را برداشت و نگاه سریعی به عنوانهای صفحهی اول کرد، هیچ خبری نبود. ضربان قلبش تندتر شد روزنامه را باز کرد و وقتی پایین یکی از ستونها دید ژرژ دوروا با حروف درشت چاپ شده، سخت به هیجان آمد. اسمش در روزنامه
آمده بود، چه شادی بزرگی. بیآنکه به چیز دیگری فکر کند روزنامه زیر بغل و کلاه در دست به راه افتاد. خیلی دلش میخواست رهگذرها را متوقف کند و به آنها بگوید: این روزنامه را بخرید. این روزنامه را بخرید مقالهای به قلم من در آن چاپ شده است. دلش میخواست با تمام نیرویش همان طور که بعضی افراد غروب توی بولوار فریاد میزنند به صدای بلند بگوید: لاوی فرانسز را بخوانید مقالهی ژرژ دوروا را مطالعه کنید: خاطرات یک سرباز سوار نظام مأمور خدمت در افریقا. و ناگهان هوس کرد خودش این مقاله را در جایی عمومی بخواند در کافهای که جلو نظر همه باشد. و گشت دنبال کافهای که پر از مشتری باشد. خیلی راه رفت سرانجام جلو یک …
این رمان را از طریق رمان بوک دانلود کنید: رمان بل آمی
اشتراک گذاری
اگر نویسنده این کتاب هستید و درخواست حذف آن را دارید
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " رمان دونی " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.