دانلود رمان مرد بدلی از فاطمه زایری کامل رایگان
ژانر رمان : عاشقانه، اجتماعی
تعداد صفحات : 351
خلاصه رمان :
توی یکی از همین برجای بلند و سر به فلک کشیده شهر پر از دود و آلودگی شهر تهران مردی زندگی میکنه که سال هاست تاری از تنهایی به دور خودش تنیده و تموم زندگیش توی کارش خلاصه شده… این مرد تنها، یه مرد بی معاشرته که به اجبار پدرش پا تو محله ای میذاره که براش یه دنیای ناشناختهست با آدم های جور واجور و رنگارنگ که هیچ کدومشون شبیه به اون نیستن… تو این محله و دنیای ناشناخته دختری رو میبینه که کاملا نقطه مقابلشه اما با وجود تموم تفاوتها و تناقضها مرد بی معاشرت قصه دل میبازه و پا به یک مثلت بزرگی به نام عشق میذاره که زندگیش رو دگرگون میکنه …
قسمتی از داستان مرد بدلی:
سه روز به سرعت برایم گذشت و روز یک شنبه از راه رسید. یک شنبه بود و قرار بود امروز همراه سعیدی به خانه جدیدم بروم اما من که نمیرفتم بیخیال تمام حرف های پدر، سعیدی را مقابل برج کاشتم و همراه نوید به شرکت رفتم مقابل آسانسور ایستادم و نوید دکمه آسانسور را زد. سی ثانیه ای
منتظر ماندیم تا آسانسورآمد. تا در آسانسور باز شد صدای پدر را از پشت سر شنیدم که خطابم کرد اما من بی اعتنا وارد آسانسور شدم و نوید هم پشت سرم سریع دکمه طبقه مورد نظرم را فشردم تا هرچه سریع تر از پدر فرار کنم اما در لحظه آخر پدر و منشی همراهش هم سوار شدند. پدر تا کنارم
ایستاد گفت: امروز چند شنبس؟ سکوت کردم و چیزی نگفتم پدر تقریبا فریاد زد: یکی به من بگه امروز چند شنبه ست؟ نوید و منشی پدر هر دو باهم گفتند: یکشنبه. پدر حرصی نگاهم کرد و گفت: تو اینجا چه غلطی میکنی؟ بدون اینکه نگاهش کنم عادی جواب دادم اومدم سرکار. -شرکت واسه
روزای زوجه تو الان میری خونه جنوب شهر. اینبار نگاهی تند به او انداختم که طلبکارانه گفت: ها؟ چرا این طوری نگاه میکنی؟ با توقف آسانسور سریع خارج شدم و به اتاقم رفتم. به محض بستن در پدر هم داخل آمد، اما در را نبست. همانجا جلوی در گفت: چیکار میکنی؟ میری یا نه؟ قاطعانه گفتم: نه …