دانلود رمان ماهرخ از ریحانه نیاکام کامل رایگان
ژانر رمان : عاشقانه
تعداد صفحات : ۲۵۷۸
خلاصه رمان:
-من می تونم اون دکتری که دنبالشی رو بیارم تا خواهرت رو عمل کنه و در عوض تو هم… ماهرخ با تعجب نگاه مرد رو به رویش کرد که نگاهش در صورت دخترک چرخی خورد… دخترک عاصی از نگاه مرد، با حرص گفت: لطفا حرفتون رو کامل کنین…! مرد نفس سنگینش را بیرون داد… گفتنش کمی سخت بود اما باید می گفت… این به نفع هر دو بود… حداقل بیشتر به نفع دخترک رو به رویش بود. با جدیتی که جزو جدا نشدنی شخصیتش بود، برخلاف اعتقاداتش، اجبارا چشم تو چشم دخترک با مکث گفت: دکتر معالج مهگل رو میارم و در عوضش… زنم شو…!!!
قسمتی از داستان ماهرخ :
_ترانه امروز تموم کلاسا رو کنسل کردم…! ترانه نگران شد. ماهرخ خندید: دوست داری بیا اینجا برات تعریف کنم…! و از آنجایی که ترانه بیش از حد فضول بود با همان گوشی توی دستش سمت کمد لباسهایش رفت و گفت: من الان لباس میپوشم و میام… -خیلی فضولى… _میدونم عزیزم… من تا
یه ربع دیگه راه میافتم… ماهرخ با خداحافظی گوشی را قطع کرد.صفیه کنارش روی میز نشست و با کنجکاوی گفت: مهمون دارین خانوم…؟! ماهرخ ابرویی بالا انداخت: آره ترانه دوستم میاد…! صفیه کمی مکث کرد و با کنجکاوی گفت: خانوم شرمنده میپرسم ولی شما همراه حاج آقا رفته بودین
عمارت…؟! ماهرخ موشکافانه نگاه صفیه کرد. چیزی شده…؟ صفیه حق به جانب گفت: فکر کنم اون رو شما باید تعریف کنین.. دهان ماهرخ باز ماند.. صفیه هم یکی بدتر از ترانه بود که در فضولی همتا نداشتند. ماهرخ دل به دلش داد و کمی هم سربه سر گذاشتن صفیه ساده که به جایی برنمیخورد و
سپس چشم باریک کرد و گفت: تو دقیقا از چی میخوای بدونی…!؟ صفیه نیشش باز شد: از دخترای حاج عزیز الله خان…؟! ماهرخ خندید و با چشمانی برق زده گفت: اون دوتا جادوگرو میگی؟ وای صفیه نمیدونی کم مونده بود با دیدن من اونجا اونم تو عمارتی که متعلق به خودشون میدونن …