دانلود رمان ردپای آرامش از الهام صفری کامل رایگان
ژانر رمان : عاشقانه
تعداد صفحات : ۱۳۳۱
خلاصه رمان:
سوهان را آهسته و با دقت روی ناخنهای نیکی حرکت داد و لاک سرمهایش را پاک کرد. نیکی مثل همیشه مشغول پرحرفی بود. موضوع صحبتش هم چیزی جز رابطهاش با بابک نبود. امروز از آن روزهایی بود که دلش حسابی پر بود. شاکی و پر اخم داشت غر میزد: “بعد از یه سال و خردهای هنوز میگه زوده، میگه شناخت. بابا به کی بگم من همینقدر کافیه برام… دارم به این نتیجه می رسم که اصلا قصد ازدواج نداره و اینا همه بهونهس!” چه خوب که ماسک روی دهان و بینیاش را پوشانده بود و پوزخند زدنش پیدا نبود. “به زور راضیش کردم امشب باهام بیاد مهمونی. کاش تو هم میاومدی. مگه تا ساعت چند اینجایی؟” …
قسمتی از داستان ردپای آرامش :
همان وقت یگانه کلید انداخت و وارد خانه اش شد. از معدود شب های تنهاییاش بود. از آن شبها که سخت میگذشت. از آنها که عقربههای ساعت انگار چسبیده بودند و جلو نمیرفتند از آن شب هایی که گذشته و خاطرات هجوم میآورد و احاطهاش میکرد و تا اشکش را در نمیآورد، رهایش نمیکرد. چندبار به ترانه گفته بود
بیاید و با او زندگی کند اما ترانه دوری راه به محل کارش را بهانه کرده بود. وقتی تنها میشد، دلیل خواهرش میشد بهانه و وقتی دورش شلوغ بود و منطقش حاكم حق میداد که یک ساعت و نیم برای رفت و آمد به محل کار خیلی زیاد است لباسش را عوض کرد و به آشپزخانه رفت حوصلهی غذا خوردن هم نداشت چای دم کرد
و تا آماده شدنش یک لقمه نان و پنیر درست کرد و همانطور سر پا خورد و لیوانش را پر از چای کردو رفت روبروی تلویزیون نشست. روشنش کردو رو یکی از کانالهای فیلم گذاشت چشمش به صفحه بود اما تصویر سبحان مقابلش نقش بست. مثل همیشه خاطرات نه به ترتیب بلکه قاتی و بدون تقدم و تأخر خودشان را تحمیل می کردند.
وقتی داشت به روز خواستگاری و زمانی که سینی چای را مقابل سبحان گرفت فکر میکرد؛ تصویرش در بیمارستان و نفسهای آخرش با وضوح بیشتر به نمایش در آمد. هنوز بغضش را قورت نداده خاطرات دانشگاه و شیطنت هایشان با آیدا را به خاطر آورد. کنار درد تنهایی به مشکلات روزمره اش هم فکر کرد زمانی برای رهایی از …