دانلود رمان رقصی چنین میانه میدانم آرزوست از ساناز زینعلی کامل رایگان
ژانر رمان : عاشقانه
تعداد صفحات : ۹۹۴
خلاصه رمان:
طوبا سادات، دختر یازده سالهی آسد صادق حلاجی افتاده دست نامردی شوهرننه. نیمه شب پناهنده میشه خونه تاجر بزرگ شمرون که به بزرگی و جوونمردی شهرهست و میشه کنیز مخصوص زن دخترزا و بیمارش و همبازی پدیده، دختر یکی یک دونهٔ حاجی بابا. طوبی سادات تازه داره احساس امنیت میکنه که دست دشمنی روزگار، از دیوار بلند خونه باغ شمرون میگذره و حیاط بهاری خونه باغ رو خزان میکنه …
قسمتی از داستان رقصی چنین میانه میدانم آرزوست :
میپیچید دور خود از استخوان زیر ناخن انگشت پایش تا وسط مغز درد میکرد استخوان هایش انگار داشتند از داخل باد میشدند و قصد ترکیدن داشتند. دستهایش سنگین شده بود. دور خودش میپیچید و فریاد درد سر میداد هر بار که پشیمانی سراغش می آمد یاد قول و قرارش با طوبی سادات
و پدیده میافتاد. اینبار آسمان به زمین میآمد مصرف نمیشد باید پای قولش به طوبی سادات میماند طوبی سادات را به وساطت گرفته بود او داشت برایش دعا میکرد. صدای دعاهایش را میشنید حرکت تسبیح خاک تربت کربلایش را احساس میکرد. صدای خواندن دعای توسل او، زیر گوشش
بود. هر وقت از درد زیاد بیهوش و حواس میشد دوباره با یک فریاد جگر سوز به دنیای کثیفی که برای خود ساخته بود برمی گشت چیزی به ته کشیدن ارادهاش نمانده بود که پدرام به خانه برگشت و با دیدن او در آن حال و روز گفت: باز چه مرگته؟ نیم کیلو تریاک اون پایین افتاده برو بکش زوزه سگی
تو خفه کن اعصاب تو ندارم. میان دردی که میکشید سر بالا پرت کرد و بی رمق گفت: یه… استامینوفن… بدى بهم… حله كدئين باشه. پدرام حین در آوردن کت از تنش بیخیال گفت: ندارم. میخوام بخوابم صدات در بیات خودم خفهت میکنم. آخر حرف او را نشنید دوباره از حال رفته بود دومین روز دردش بود …