دانلود رمان محصور از کیمیا صباغ کامل رایگان
ژانر رمان : عاشقانه
تعداد صفحات : ۵۲۰
خلاصه رمان:
گر بگویم که تو در خون منی بهتان نیست حاصلی از هنر عشق تو جز حرمان نیست آه از این درد که جز مرگ منش درمان نیست این همه رنج کشیدیم و نمیدانستیم که بلاهای وصال تو کم از هجران نیست آن چنان سوخته این خاک بلاکش که دگر انتظار مددی از کرم باران نیست به وفای تو طمع بستم و عمر از کف رفت آن خطا را به حقیقت کم از این تاوان نیست این چه تیغ است که در هررگ من زخمی ازوست گر بگویم که تو در خون منی بهتان نیست رنج دیرینه انسان به مداوا نرسید علّت آن است که بیمار و طبیب انسان نیست …
قسمتی از داستان محصور :
صدای برهم خوردن در پوش آهنی فندک سکوت اتاق را بر هم میزد از گوشهی چشم نگاهی به پریزاد انداخت، یکی به سیگارش زد. از پس مه خاکستری به چشمان متعجب پریزاد خیره شد نگاهش را دور تا دور اتاق گذراند، مینی بار گوشهی اتاق توجهش را جلب کرد یک عمیقی از سیگارش گرفت دود
را به سینه کشید، اخم کرد… ریه اش سوخت. پریزاد خسته از این همه انتظار نگاهی به ساعت انداخت نیم ساعتی میشد که آمده بود و مرد مقابلش حرفی نزده و تنها سیگارش را دود کرده بود. از جایش بلند شد، بند کیفش را روی شانه اش فیکس کرد به سمت در رفت مرد دود را آرام آرام از میان لب
هایش بیرون داد و کمی بعد با صدای خش داری گفت: بشین! لحنش دستوری و محکم بود پریزاد به سمتش برگشت و آرام جسمش را روی همان مبل رها کرد، ته سیگارش را در زیر سیگاری کریستال خاموش کرد دستانش را پشت گردنش قفل کرد. توجهش دوباره به مینی بار کوچک و چوبی جلب شد.
چرخهای صندلی به صدا در آمد سرش را به سمت ارسلان کج کرد، با دیدن هیبت مردانه اش که از روی صندلی بلند شد تیکه اش را به صندلی داد و صاف نشست ارسلان خونسرد بود و کاملا بی تفاوت: پریزاد. اخم هایش جمع شد: شاه عبد الهی هستم. گستاخانه تاکید کرد پریزاد. چشمانش را روی هم فشرد …