دانلود رمان مادمازل از باروونی کامل رایگان
ژانر رمان : عاشقانه، واقعی، اجتماعی
تعداد صفحات : 410
خلاصه رمان :
داستان من داستان زندگی مریمه… دختری که فقیر زاده شده و فقیر هم بزرگ شده. تنها زاده شده و تنها زندگی میکنه. دست سرنوشت اونو میبره به دنیایی جدید… خیلی جدید…عاشق میشه و عشقش با همه عشقا فرق داره… کهنه میشه و مثل اشیا عتیقه قیمتی تر… مریم از جنس من و شما دور نیست… از احساساتش دور نباشید… موضوع داستان و حتی برخی دیالوگ ها کاملا واقعی اند. چهره ها هم همینطور. اما اسامی گاه غیر واقعی و گاه حقیقی اند …
قسمتی از داستان مادمازل:
چه کسی حال مرا می فهمید؟ حال دختری ۲۰ ساله که پدرش موقع رد کردن مواد و عتیقه و اصلا چه فرقی میکند هر چیز غیر قانونی با تیر مستقیم مرز داران کشته شد. ومادرش بی رحمانه او را که کودکی بیش نبود به مادربزرگ پیرش سپرد و با مرد مورد علاقه اش راهی فرنگ شد. تمام دوران کودکی و
نوجوانی من در دامن مادربزرگ پیرم گذشت. مادربزرگ حالا ۸۹ سال سن داشت. نه خواهری نه برادری نه خاله و نه دایی … از طرف پدری هم اگر بود لااقل من نمیشناختمش. شاید بارها و بارها از کنار عمه و عموهایم رد شده و نشناخته بودمشان. آهی کشیدم و نگاهم را به ساعت بزرگ و گرد
داخل سالن انتظار دوختم. یک ربعی به زمان ملاقات مانده بود.نگاهم را در سالن به چرخش در آوردم به تک تک زوایای این بیمارستان آشنا بودم. تک تک پرستاران، پزشکان، کمک بهیاران! مادربزرگ چندماهی میشد که اینجا بستری بود. با کوله باری از درد و بیماری.خودم را برای رفتنش آماده کرده
بودمو، برای تنهایی…! مادربزرگ در آستانه ۹۰ سالگی بود و حتی به خوبی قادر به حرف زدن نبود و این من بودم که میگفتم و میگفتم… نمیدانم حرف زدن هایم را دوست داشت یا نه. نمیدانم میفهمید یک ۳ واحدی افتاده ام یعنی چه یا نه… نمیدانم میفهمید که استاد سرکلاس بلد نبود …