دانلود رمان مرواریدهای احساس از سید آوید محتشم کامل رایگان
ژانر رمان : عاشقانه
تعداد صفحات : ۲۴۷
خلاصه رمان:
تو اوج درموندگی و بدبختی، وقتی امیدی برای رسیدن به مطلوب نیست، یه عاجزانه صدا زدن معبود تبدیل میشه به گره گشا و خدا یه ناجی برات میفرسته، کسی که در قبال کمک هاش هیچ انتظاری ازت نداره فقط میخواد دست از تعارف کردن برداری… کسی که تبدیل میشه به تکیه گاه، محرم اسرار، دوست، یار و در نهایت عشق! عشقی که با یه حضور ناخونده، تو فصل بلوغ میمونه…
قسمتی از داستان مرواریدهای احساس :
با احساس سنگینی و فشار رو شکمم چشمام رو باز کردم چند ثانیه ای طول کشید تا موقعیت رو بفهمم چراغا خاموش بودن ولی مشخص بود روزه. رو تختم خوابیده بودم خواستم نیم خیز شم که متوجه یه کله شدم رو شکمم. از ترس نزدیک بود جیغ بزنم که یه
صدای خواب آلود در اومد. -هیس! شفق منم. به چشمای قرمز و پر پف دانیال زل زدم این جا چی کار میکرد؟ تو اتاق من؟ تو این وضعیت یه نگاه به لباسم انداختم. یه تاپ مشکی تنم بود یادم اومد که دامن کوتاه و راحتی که مامان برام دوخته بود و مشکی بود
تنم بوده با ناله گفتم: وای خدا! فقط همین یه مورد مونده بود دانیال که همه جوره منو دیده بود، مونده بود با این تیپ که الحمد… -چرا همچین نگام میکنی؟ سرش رو از روی شکمم برداشت و یکم اومد نزدیک یه نفس کشیدم انگار همین دو سانت نزدیک شدن بس بود
که بوی عطرش رو بشنوم. همین بوی عطر بس بود که بغض کنم. -شفق؟ شفق گفتن دانیال بس بود که اشک جمع شه تو چشمام. -چرا کنار دیوار بودی؟ چرا در رو باز نکردی؟ چرا تلفنو جواب نمیدادی؟ چشمامو بستم و گذاشتم اشکی که دیدن صورت عشقمو تار کرده بود بچکه!