رمان استاد مسیحی اثر زهرا علیپور لینک مستقیم دانلود فایل PDF – ویرایش جدید + سازگار با همه گوشی ها
اون مثل یه مادهی شیمیایی میمونه که نمیتونی مجذوبش نشی. شهوانی، شیرین، و به طرز آزاردهندهای کامل بود وقتی که ۷ سال پیش ترکش کردم. بدنم، حسی که وقتی زیرم بود رو به یاد میاورد و دوباره اون رو میخواد. قلبم به یاد میآورد که چطوری شکسته و میخواد تا اونجا که ممکنه دورتر بشه. اما اون همه جا هست، منو آزار میده، شکنجهام میده، تمام دلایل منطقی رو نقض میکنه. من باید اون رو فراموش کنم، ادامه بدم و اون رو از قلب و ذهنم خارج کنم، اما برای انجامش باید برای اخرین بار اون رو داشته باشم. با یه بوسه شروع شد. ما هرگز نمیخواستیم عاشق شیم. اما من 17 سالم بودم و بی خیال و اون 19 ساله بود، زیبا و ممنوع. خانوادههامون هرگز قبول نمیکردن… و من برای نجات آیندهاش قلبش رو شکستم. حالا پسری که 7 سال پیش دوستش داشتم، مردیه که نمیتونم داشته باشم. اون به چیزی تبدیل شده که بدن من میخواد، قلب من میخواد… و نجابتم رو زیر سوال میبره.
در مورد کار پیشنهادی علی با بابا و مامان صحبت میکردم که علی با لبخند وارد خانه شده و با سلام بلند بالایی نزدیکمان می شود. مامان با ذوق از خنده علی می گوید. الهی قربون اون چال لپت مادر چی شده؟ بابا روزنامه اش را برمیدارد. خانوم مگه دل شما قصابیه مدام قربونی میکنیش؟ لبخند میزنم دم بابای مهربانم گرم که این همه محبت خرج مامان می کرد.
البته این را هم منکر نمیشوم که احترام بسیار خوب مامان هم عامل مهمی هست علی با لبخند کنار بابا روی زمین مینشیند و مودبانه دستهایش را جلویش میگیرد. همیشه همین گونه بود با ادب و سربه زیر – راستش امروز سعی کردم زودتر بیام تا در مورد مطلب مهمی باهاتون حرف بزنم.. مامان با ذوق نگاهش میکند. بگو عزیزم.
من هم کنجکاوتر از بقیه کمی سمتش خم می.شوم یعنی چه می خواست بگوید؟ – راستش قرار شد تا آخر عید بهتون خبر قطعی اون مسئله رو بدم منم برای اینکه بدقول نشم پیش شما گفتم امروز بیام و خدمتتون بگم بابا میخندد حالا چه خوش قولم شده. مامان لبخند میزند. بچم همیشه خوش قوله.. با خنده میگویم.
مامان جان بسه انقدر قربونش ،نرو، جو میگیرتش در ظاهر میخندیدم بله واقعا خوشحال بودم اما ،راستش، نرگس را هم خیلی دوست .داشتم اما ،هرکس مصلحتی دارد علی با استرس مقابل آینه می ایستد و مشغول شانه زدن موهایش می شود. فاطمه.. فاطمه… همانطور که چادرم را روی سرم مرتب میکردم نزدیکش میشوم. جانم داداش؟ -خوبم؟ دورش چرخی میزنم.