رمان دونی
دانلود رمان جدید رایگان
رمان دونی
رمان گرفتاری در خلیج پولنسا

کتاب رمان گرفتاری در خلیج پولنسا اثر آگاتا کریستی لینک مستقیم دانلود فایل PDF – ویرایش جدید + سازگار با همه گوشی ها

کتاب مجموعه ای است شامل داستان‌های کوتاه از شخصیت‌های آفریده شده توسط آگاتا کریستی مانند پارکر پاین، هرکول پوارو و هارلی کوئین… کشتی بخاری که از بارسلون به مقصد ماژورکا در سفر می‌باشد آقای پارکر پاین را در زمان‌ها و ساعات نخست صبح در پالما پیاده نمود. او با سرعت فهمید که تصوراتش نادرست بوده است …

تکه ای از داستان گرفتاری در خلیج پولنسا

پوآرو زنگ زد و دیگبی پاسخ داد. -از شما تقاضا دارم به چند سؤال من پاسخ دهید. من کارآگاه خصوصی هستم که اربابتان پیش از مرگ مرا به این جا دعوت کرده بود. پیش خدمت با تعجب گفت: کارآگاه! چرا؟ -لطفاً به سؤالات من پاسخ دهید. راجع به گلوله… او به توضیحات پیشخدمت گوش داد. -بنابراین در سالن چهار نفر بودید؟ -بله قربان، آقای دیل هاوس و دوشیزه اشبای و آقای کین از اتاق پذیرایی بیرون آمدند. -بقیه کجا بودند؟ -بقیه، قربان؟ -بله، خانم لیچام روچ دوشیزه کلوز و آقای بارلینگ. -خانم لیچام روچ و آقای بارلینگ بعداً پایین آمدند، قربان. و دوشیزه کلوز؟ -فکر می‌کنم خانم کلوز در اتاق پذیرایی بودند. قربان پوآرو چند سؤال دیگر کرد و

بعد پیشخدمت را مرخص کرد و به او گفت تا از دوشیزه کلوز بخواهد نزد او برود. دوشیزه کلوز فوراً آمد و پوآرو او را با دقت با توجه به گفته‌های آقای بارلینگ بررسی کرد. او یقیناً در لباس ساتن سفید و با غنچه رز روی شانه زیبا بود. عللی که او را به لیچام کلوز آورده بود را برای دوشیزه کلوز در حالی که به دقت او را زیر نظر داشت توضیح داد اما دوشیزه کلوز بدون نشان دادن اضطراب تنها ابراز حیرت کرد. او از مارشال با تأیید نسبی سخن گفت. تنها هنگام صحبت از بارلینگ هیجان از خود نشان داد و با خشم گفت: او آدمی متقلب است من این را به پدرم گفتم، اما او اهمیتی نداد و به سرمایه گذاری در متعلقات پوسیده‌اش ادامه داد.

-از این که پدرتان مرده متأسفید؟ دیانا به او خیره شد: البته آقای پوآرو می‌دانید من امروزی هستم و در اظهار تأثر افراط نمی‌کنم اما بسیار به پیرمرد علاقه مند بودم البته اگرچه برای او همین بهتر بود. -برای او بهتر بود؟ -بله یکی از همین روزها می‌بایست زندانی می‌شد. این باور که آخرین لیچام روچ از لیچام کلوز قادر مطلق بود روز به روز قوی‌تر می‌شد. پوآرو متفکرانه سر خود را تکان داد. -بله می‌دانم علائم واضح بیماری روانی، در هر حال شما اجازه می‌دهید کیفتان را ببینم؟ این غنچه‌های رز ابریشمی بسیار زیبا هستند. داشتم چه می‌گفتم؟ آها بله، شما صدای شلیک گلوله را شنیدید؟ -اوه بله! اما فکر کردم صدا متعلق به یک اتومبیل و یا یک شکار …

این رمان را از طریق رمان بوک دانلود کنید: رمان گرفتاری در خلیج پولنسا

  • اشتراک گذاری
اگر نویسنده این کتاب هستید و درخواست حذف آن را دارید
  • admin
  • 133 بازدید
  • برچسب ها:
موضوعات
ورود کاربران

آرشیو نویسندگان
تبلیغات متنی
درباره سایت
توضیح کوتاه درباره سایت
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " رمان دونی " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.